
نقد کتاب فشن به عنوان اقتصاد خلاق
28 بهمن, 1404
کالای مُد چیست و چرا شناخت آن برای تولیدکنندگان حیاتی است؟
2 اسفند, 1404مقدمه: مد بهمثابه سیستم، قدرت و انتخاب تمدنی از هویت تا قدرت نرم
مد، برخلاف تصور رایج، نه پدیدهای سطحی است و نه صرفاً برآمده از سلیقههای زودگذر فردی. آنچه امروز در ادبیات عمومی «فشن» نامیده میشود، در واقع خروجی یک سیستم پیچیده، چندلایه و نهادمند است که در تلاقی اقتصاد، فرهنگ، سیاست، رسانه و قدرت نمادین شکل میگیرد. این سیستم، همانقدر که بر نحوه پوشش افراد اثر میگذارد، بر شیوه رؤیاپردازی، خودتصویری، مرزبندیهای طبقاتی، جنسیتی و حتی تخیل جمعی جوامع نیز تأثیرگذار است. از این منظر، مد نه فقط یک صنعت، بلکه یک سازوکار تولید معنا و یکی از کارآمدترین ابزارهای قدرت نرم در جهان معاصر است.
این مقاله با چنین درکی از مد نوشته شده است؛ نه با نگاه تقلیلگرایانهای که مد را به لباس یا مصرف فرو میکاهد، و نه با نگاهی رمانتیک که آن را صرفاً عرصه خلاقیت فردی طراحان میداند. هدف این متن، کمک به کشورها، سیاستگذاران فرهنگی، و کنشگران حرفهای است که بهدنبال ایجاد، بازسازی یا بازتعریف یک سیستم مد بومی در کشور خود هستند؛ سیستمی که بتواند در برابر منطق مسلط و تمرکزگرای مد جهانی، واجد استقلال روایی، هویتی و نهادی باشد.
سیستم مد جهانیِ موجود، محصول یک تاریخ مشخص و یک توازن نابرابر قدرت است. این سیستم، از اواخر قرن نوزدهم به اینسو، بهتدریج در چند کانون محدود – عمدتاً در اروپای غربی و سپس ایالات متحده – متمرکز شده و از طریق شبکهای از نهادها، رسانهها، شوراها، کارتلها و بازیگران اقتصادی، توانسته است نهتنها جریان اصلی مد، بلکه معیار مشروعیت، ذائقه زیباشناختی و حتی تعریف «خلاقیت» را در مقیاس جهانی تعیین کند. در چنین نظمی، بسیاری از کشورها به تولیدکنندگان خام، پیمانکاران صنعتی یا مصرفکنندگان نهایی تقلیل یافتهاند؛ بدون آنکه سهمی واقعی در تولید معنا، روایت و ارزش نمادین داشته باشند.
| سؤال خواننده | پاسخ مقاله |
| این مقاله درباره چیست؟ | درباره مد بهعنوان یک سیستم تمدنی و قدرت نرم |
| چه چیزی را توضیح میدهد؟ | چگونگی شکلگیری، کارکرد و امکان بومیسازی سیستم مد |
| چه چیزی را نقد میکند؟ | تمرکزگرایی سیستم مد جهانی و خطاهای سیاستگذاری داخلی |
| چه چیزی پیشنهاد میدهد؟ | یک نقشه راه نهادمند و مرحلهبهمرحله |
| دستاورد خواننده چیست؟ | تغییر چارچوب ذهنی + ابزار تحلیل و اقدام |
| موضع نهایی چیست؟ | مد بومی یک انتخاب تمدنی آگاهانه است |
از این رو، میتوان گفت صنعت مد مسلط، اگرچه الزاماً به معنای کلاسیک «استعماری» نیست، اما واجد شکل و شمایلی استعمارگرایانه در سطح فرهنگی و نمادین است. تمرکز شدید سرمایه نمادین، مشروعیت هنری و قدرت روایتگری در چند شهر و نهاد خاص، باعث شده است که بخش عمدهای از جهان، ناگزیر خود را با معیارهایی همسو کند که از دل یک حوزه تمدنی دیگر برآمدهاند. این همسویی، اغلب نه از مسیر اجبار سیاسی، بلکه از طریق جذابیت، میل، آرزو و «طبیعی جلوه دادن» یک سبک خاص از زندگی و زیباشناسی صورت میگیرد؛ همان سازوکاری که در ادبیات علوم اجتماعی از آن بهعنوان قدرت نرم یاد میشود.
با این حال، آنچه این یادداشت بلند را از بسیاری متون انتقادی صرف متمایز میکند، تمرکز آن بر آینده است، نه صرفاً گذشته یا وضعیت موجود. واقعیت این است که نشانههای پررنگی از فرسایش نظم تمرکزگرای مد جهانی در حال ظهور است. نسلهای جدید، بهویژه نسل Z و پس از آن، بیش از هر زمان دیگری نسبت به همنوایی، یکدستی و مصرف نسخههای ازپیشتعریفشده حساس و حتی گاه بدبین شدهاند. جستوجوی هویتهای محلی، فردی و ترکیبی؛ بازگشت به روایتهای بومی؛ علاقه به اصالت، داستانمندی و معنا؛ و فاصله گرفتن از «لوکسگرایی کلاسیکِ مبتنی بر برندهای مسلط»، همگی نشانههایی از یک چرخش پارادایمی در سلیقه جهانی هستند.
در چنین فضایی، آینده صنعت مد بهاحتمال زیاد نه کاملاً جهانی و یکدست، بلکه چندمرکزی، شبکهای و تمرکززداییشده خواهد بود. این بدان معنا نیست که مراکز تاریخی مد بهطور کامل قدرت خود را از دست خواهند داد، بلکه به این معناست که امکان ظهور و تثبیت سیستمهای مد بومی، منطقهای و هویتمحور بیش از هر زمان دیگری فراهم شده است. اما این امکان، خودبهخود به فعلیت تبدیل نمیشود. تجربه دو دهه اخیر نشان داده است که صرف سرمایهگذاری مالی، ساخت رویدادهای پرزرقوبرق یا تقلید صوری از الگوهای غربی، نهتنها به ایجاد سیستم مد بومی منجر نمیشود، بلکه گاه به بازتولید همان وابستگی و حاشیهنشینی پیشین در لباسی جدید میانجامد.
این مقاله دقیقاً در پاسخ به همین مسئله نوشته شده است: چرا و چه زمانی یک کشور باید بهدنبال ایجاد سیستم مد بومی باشد، و اگر چنین تصمیمی گرفت، چگونه باید این مسیر را بهصورت واقعبینانه، مرحلهبهمرحله و نهادمند طی کند؟ متن حاضر تلاش میکند هم از دام خوشبینی سادهانگارانه بگریزد و هم از بدبینی فلجکننده. نه این ادعا مطرح میشود که همه کشورها باید یا میتوانند سیستم مد بومی داشته باشند، و نه این تصور تقویت میشود که مد، عرصهای دستنیافتنی و انحصاری برای معدودی از کشورهای خاص است. از سوی دیگر مدلی که در این نوشتار تشریح شده تنها ویژه پیاده سازی در سطح کلان ملی نیست، بلکه می توان آنرا برای همه گروه هایی که خواهان ایجاد سیستم های مستقل از جریان اصلی مد هستند نیز صادق دانست. شایان ذکر است پیشتر تلاش هایی برای ایجاد سیستم های مستقل مد درون جریان اصلی مُد انجام شده اما به سرانجام نرسیده است(به طور مثال این مورد را ببنید: rewiringfashion )
از منظر نگارنده، داشتن یا نداشتن سیستم مد بومی، پیش از آنکه یک انتخاب زیباییشناختی یا حتی صرفاً اقتصادی باشد، یک انتخاب راهبردی و تمدنی است. برای برخی کشورها، بهدلایل تاریخی، اجتماعی یا سیاسی، شاید ورود به این حوزه نه ضروری باشد و نه اولویتدار. برای برخی دیگر، فقدان پیشنیازهای نهادی و اجتماعی، این پروژه را در کوتاهمدت ناممکن میکند. اما برای گروهی از کشورها – بهویژه آنهایی که واجد تنوع فرهنگی، پیشینه غنی در حوزه پوشاک و صنایع وابسته، و جامعهای پویا و جوان هستند – نداشتن سیستم مد بومی، بهتدریج به یک خلأ استراتژیک تبدیل میشود.
ایران، بهعنوان نمونهای قابلتأمل، در بسیاری از این بحثها حضوری دوگانه دارد. از یکسو، پیشینهای عمیق در حوزه پوشاک اقوام، نساجی، رودوزی، زیورآلات و صنایع دستی مرتبط با بدن و پوشش دارد؛ پیشینهای که از نظر تنوع، پیچیدگی و غنای نمادین، در سطح جهانی کمنظیر است. از سوی دیگر، در سده اخیر، بهدلایل گوناگون، هیچگاه موفق به شکلدهی یک سیستم مد نهادمند و جریانساز نشده و اغلب مد را یا بهعنوان مسئلهای حاشیهای نادیده گرفته، یا آن را صرفاً از زاویه کنترل، مصرف یا تولید صنعتی دیده است. اشاره به ایران در این مقاله، نه از سر تمرکز بومیگرایانه، بلکه بهعنوان یک مطالعه موردی ضمنی است که میتواند برای بسیاری از کشورهای در حال توسعه قابل تعمیم باشد.
نکته مهم دیگر درباره این متن، جایگاه آن از حیث روششناسی و تجربه است. مطالب مطرحشده در این مقاله، صرفاً حاصل گردآوری منابع ثانویه یا تحلیلهای نظری انتزاعی نیست، بلکه بر پایه بیش از ده سال مطالعه نظاممند، تجربه میدانی در صنعت مد و صنایع خلاق، و نتایج یک رساله دکتری شکل گرفته است. تلاش شده است تا زبان متن، در عین آکادمیک بودن، برای سیاستگذار، مدیر فرهنگی و فعال حرفهای نیز قابل استفاده باشد؛ بهگونهای که این مقاله نهفقط خوانده شود، بلکه بتواند بهعنوان نقشه راه، چارچوب تصمیمگیری و ابزار تحلیل به کار گرفته شود.
ساختار مقاله نیز آگاهانه بهگونهای طراحی شده است که خواننده را از مبانی مفهومی و تاریخی، بهتدریج به سوی تحلیلهای هویتی، نقد سیستم بینالمللی، بررسی نمونههای موفق و ناموفق، و در نهایت ارائه یک راهنمای گامبهگام عملیاتی هدایت کند. در این مسیر، تلاش شده است نشان داده شود که منطق حاکم بر مد، استثنایی یا منحصر به این حوزه نیست، بلکه ادامه همان منطقی است که در سایر حوزههای هنری و فرهنگی – از نقاشی و موسیقی گرفته تا سینما – عمل میکند؛ منطقی که از عصر حامیان هنری چون خاندان مدیچی آغاز شده و در قالب نهادهای مدرن، شوراها و بازارهای جهانی امروز تداوم یافته است. بر همین اساس اگرچه این یادداشت بلند به طور ویژه برای حوزه مد تهیه شده اما قابل انطباق بر سایر حوزه ها نیز هست.
در نهایت، این مقدمه میخواهد یک نکته کلیدی را از همین ابتدا روشن کند: ایجاد سیستم مد بومی، پروژهای کوتاهمدت، تزئینی یا صرفاً تبلیغاتی نیست. این مسیر، نیازمند انگیزه درونی، صبر، انسجام، شناخت عمیق از هویت فرهنگی، و درک دقیق از سازوکارهای قدرت نمادین است. این مقاله نه وعدههای ساده میدهد و نه نسخههای فوری؛ بلکه تلاشی است برای روشنکردن زمین بازی، قواعد آن، و گزینههای واقعی پیشِرو.
در بخشهای بعدی، ابتدا بهصورت دقیق به این پرسش پرداخته میشود که مد چگونه و در چه بستری بهعنوان یک سیستم شکل گرفته است، چه کسانی آن را میسازند، و چرا بدون درک این منطق، هر تلاش بومیسازی محکوم به شکست است. سپس، با نگاهی انتقادی اما واقعبینانه، امکانها و محدودیتهای کشورها برای ورود به این عرصه بررسی میشود و در نهایت، یک نقشه راه مرحلهبهمرحله برای آنهایی که واجد شرایط لازم هستند، ارائه خواهد شد.
| مرحله | وضعیت رایج | نقد مقاله | جایگزین پیشنهادی |
| نگاه اولیه | مد = پوشاک / مصرف | تقلیلگرایانه و خطرناک | مد = سیستم معنا |
| سیاستگذاری | مقررات یا رهاسازی | هر دو ناکارآمد | تنظیمگری امکانساز |
| تولید | تمرکز بر کارخانه | بیاثر بدون رسانه | میدان فرهنگی–رسانهای |
| هویت | بازگشت به سنت | نوستالژیک | بازآفرینی معاصر |
| نتیجه | مصرف مد جهانی | وابستگی نمادین | تولید روایت بومی |
بخش اول: مد چیست و چرا نباید آن را با صنعت پوشاک یکی دانست؟
یکی از ریشهایترین خطاهای تحلیلی در مواجهه با مد، فروکاستن آن به «لباس» یا «تولید پوشاک» است؛ خطایی که نهتنها در گفتار عمومی، بلکه در سطح سیاستگذاری فرهنگی، برنامهریزی صنعتی و حتی در میان بخشی از فعالان حرفهای این حوزه نیز تکرار میشود. این خلط مفهومی، در ظاهر ساده و بیاهمیت به نظر میرسد، اما در عمل پیامدهایی عمیق دارد: از ناکارآمدی سیاستهای حمایتی گرفته تا فرسایش خلاقیت، بیاعتمادی سرمایهگذاران، و شکلگیری تعارض دائمی میان طراح، تولیدکننده و نهادهای حاکمیتی. برای فهم این مسئله، پیش از هر چیز باید روشن کرد که «مد» دقیقاً چیست و چرا نباید آن را با صنعت پوشاک یکی دانست.
مد، در معنای دقیق و تحلیلی خود، نه یک سلیقۀ گذراست، نه مجموعهای از ترندهای فصلی، و نه حتی صرفاً یک بازار. مد یک سیستم خلاق است؛ سیستمی که وظیفۀ اصلی آن تولید، سازماندهی و توزیع معنا از طریق اشیای قابلپوشیدن است. در این سیستم، لباس نقش رسانه را ایفا میکند، نه هدف نهایی. همانگونه که در سینما، فیلم صرفاً حامل روایت است و ارزش اصلی در داستان، تصویر، ستاره، و نظام توزیع معنا نهفته است، در مد نیز لباس حامل نماد، هویت، تمایز و روایت اجتماعی است. بنابراین، مد پیش از آنکه به «چه چیزی پوشیده میشود» مربوط باشد، به «چرا، چگونه و توسط چه کسی پوشیده میشود» مربوط است.
در مقابل، صنعت تولید پوشاک یک فعالیت صنعتی–اقتصادی با منطقی کاملاً متفاوت است. این صنعت بر بهرهوری، مقیاسپذیری، کاهش هزینه، مدیریت زنجیره تأمین، لجستیک، کنترل کیفیت و قیمت رقابتی تمرکز دارد. در این حوزه، لباس نه رسانهٔ معنا، بلکه کالایی است که باید با کمترین هزینه و بیشترین کارایی تولید و توزیع شود. اگر هم معنایی به محصول الصاق میشود، این معنا معمولاً از بیرون صنعت و از طریق برندسازی، بازاریابی یا نظامهای مد وارد میشود. به بیان دیگر، صنعت پوشاک ذاتاً تولیدکنندۀ معنا نیست، بلکه مصرفکننده یا بازتولیدکنندۀ معنایی است که جای دیگری ساخته شده است.
تفاوت بنیادین مد و پوشاک را میتوان در دو منطق کاملاً متمایز خلاصه کرد: منطق معنا در برابر منطق مقیاس. مد با کمیابی، تمایز، ریتم، وقفه و انتظار کار میکند. ارزش در مد از طریق محدودیت دسترسی، زمانبندی دقیق دیدهشدن، و مرزبندی میان «آنچه هست» و «آنچه باید باشد» ساخته میشود. در مقابل، صنعت پوشاک با وفور، تداوم تولید، استانداردسازی و دسترسپذیری حداکثری سروکار دارد. هرچه محصول سریعتر، ارزانتر و در حجم بالاتری تولید شود، از منظر صنعتی موفقتر تلقی میشود. این دو منطق نهتنها متفاوت، بلکه در بسیاری موارد در تنش مستقیم با یکدیگر قرار دارند.
نادیدهگرفتن این تنش، یکی از دلایل اصلی ناکارآمدی بسیاری از سیاستها و پروژهها در کشورهایی مانند ایران است. در چنین بسترهایی، از طراح انتظار میرود همزمان خلاق، نوآور، هویتساز و در عین حال ارزان، سریع و کاملاً مقیاسپذیر باشد؛ و از تولیدکننده انتظار میرود علاوه بر مدیریت هزینه و لجستیک، نقش نظام مد، روایتسازی و حتی تنظیم سلیقه عمومی را نیز بر عهده بگیرد. نتیجۀ این انتظارات متناقض، فرسودگی هر دو طرف و شکلگیری بازاری است که نه از نظر فرهنگی مشروعیت دارد و نه از نظر اقتصادی پایدار است.
برای درک بهتر جایگاه مد، باید آن را در چارچوب صنایع خلاق تحلیل کرد. صنایع خلاق آن دسته از فعالیتها هستند که ورودی اصلی آنها خلاقیت انسانی و خروجی اصلی آنها ارزش نامشهود است؛ ارزشهایی مانند معنا، هویت، برند، اعتبار و مالکیت فکری. سینما، موسیقی، هنرهای تجسمی، بازیهای دیجیتال و مد همگی در این دسته قرار میگیرند. در این صنایع، دارایی اصلی نه مواد خام و ماشینآلات، بلکه ایده، روایت، سبک و امضای خلاق است. مد نیز دقیقاً از همین منطق پیروی میکند: سبک، امضا، نام طراح یا برند، و روایت فرهنگی پیرامون آن، همان داراییهایی هستند که در بلندمدت ارزش اقتصادی تولید میکنند.
در این چارچوب، روشن میشود که بسیاری از سوءفهمها دربارۀ مد در ایران و کشورهایی با شرایط مشابه، نه از «ضعف سلیقه» یا «کمبود استعداد»، بلکه از فقدان یک تعریف سیستمی ناشی میشود. وقتی مد به «لباس شیک» یا «پوشاک خاص» تقلیل داده میشود، طراح به خیاط خلاق فروکاسته میشود، رسانه به ابزار تبلیغ صرف تبدیل میگردد، و سیاستگذار یا مد را تهدید میبیند یا آن را به سطح تزئین فرهنگی تقلیل میدهد. در چنین فضایی، نه ستارهسازی معنا پیدا میکند، نه سرمایهگذاری بلندمدت شکل میگیرد، و نه امکان انباشت سرمایه نمادین فراهم میشود.
پیامد دیگر این خلط مفهومی، جایگزینشدن «کنترل فرم» بهجای «تنظیم معنا»ست. زمانی که مد بهعنوان سیستم خلاق به رسمیت شناخته نمیشود، امکان تنظیم نرم عرضه و تقاضای معنا از بین میرود و نظامهای رسمی یا غیررسمی ناچار میشوند مستقیماً به بدن، فرم و ظاهر مداخله کنند. این مداخلهها معمولاً نهتنها خلاقیت را مهار نمیکنند، بلکه آن را به مسیرهای غیرشفاف، تقلیدی یا زیرزمینی سوق میدهند. در حالی که یک سیستم مد کارآمد، با تنظیم ریتم دیدهشدن، مشروعیتبخشی تدریجی و مرزبندی نمادین، میتواند بدون توسل به کنترل سخت، جریان خلاقیت را مدیریت کند.
نکتۀ کلیدی دیگر آن است که مد و صنعت پوشاک، برخلاف تصور رایج، نه در رابطۀ سلسلهمراتبی، بلکه در رابطهای مکمل و افقی با یکدیگر قرار دارند. مد تقاضا میسازد؛ پوشاک به آن تقاضا پاسخ میدهد. مد معنا تولید میکند؛ پوشاک آن معنا را در مقیاس وسیع توزیع میکند. بدون مد، صنعت پوشاک به رقابتی فرسایشی بر سر قیمت سقوط میکند؛ و بدون صنعت پوشاک، مد در سطحی نخبهگرایانه و محدود باقی میماند و توان اثرگذاری اجتماعی و اقتصادی خود را از دست میدهد. مسئله، انتخاب یکی بهجای دیگری نیست، بلکه تشخیص دقیق نقش هر یک و طراحی سازوکار اتصال آنهاست.
از این منظر، تفکیک مفهومی میان مد و پوشاک، پیششرط هرگونه سیاستگذاری مؤثر، سرمایهگذاری پایدار و توسعۀ حرفهای در این حوزه است. برای طراح، این تفکیک به معنای آگاهی از این است که وظیفۀ اصلی او تولید لباس نیست، بلکه تولید معنا، روایت و تمایز است. برای تولیدکننده، به معنای درک این نکته است که مد هزینۀ اضافی یا تجمل نیست، بلکه سرمایۀ نامشهودی است که بازار را از جنگ قیمت نجات میدهد. و برای سیاستگذار، به معنای پذیرش این واقعیت است که مد نه تهدید فرهنگی است و نه ابزار تزئینی، بلکه یکی از کارآمدترین ابزارهای تنظیم نرم فرهنگ، اقتصاد و هویت در جهان معاصر است.
در جمعبندی میتوان گفت، تا زمانی که مد و صنعت پوشاک بهعنوان دو مقولۀ متمایز اما مکمل درک نشوند، نه سیستم مد شکل خواهد گرفت و نه صنعت پوشاک به پایداری واقعی دست خواهد یافت. مد یک سیستم خلاق است که با معنا، تمایز و هویت کار میکند؛ صنعت پوشاک یک فعالیت صنعتی است که با مقیاس، بهرهوری و قیمت سروکار دارد. هر جا این دو بهدرستی تفکیک و سپس هوشمندانه به یکدیگر متصل شدهاند، هم اقتصاد رشد کرده، هم فرهنگ امکان تنفس یافته، و هم خلاقیت از حاشیه به متن آمده است.
برای درک تفاوت آنچه بیان شد، به صورت خلاصه می توان محورهای این بخش را چنین عنوان کرد:
مد چیست؟ (تعریف غیرسطحی Fashion)
مد را نمیتوان صرفاً مجموعهای از لباسهای «جدید» یا «ترند» تعریف کرد. در تعریف دقیقتر:
مد یک سیستم خلاق است که معنا، تمایز و هویت را از طریق اشیای قابلپوشیدن سازماندهی، توزیع و مشروعیتبخشی میکند.
در این تعریف، چند نکته کلیدی وجود دارد:
- مد با معنا سروکار دارد، نه فقط با فرم
- مد با تمایز کار میکند، نه فقط با کاربرد
- مد با هویت درگیر است، نه فقط با مصرف
لباس در این سیستم، رسانه است؛ نه هدف نهایی.
مد بهمثابه یک سیستم خلاق (Fashion as a Creative System)
مد دقیقاً مانند سینما یا موسیقی عمل میکند. در سینما:
- فیلم فقط محصول نهایی نیست،
- بلکه نتیجۀ یک سیستم پیچیده از روایت، ستارهسازی، رسانه، جشنواره، نقد، سرمایه و سیاست فرهنگی است.
در مد نیز:
- لباس فقط خروجی فیزیکی است،
- اما ارزش اصلی در داستان، تصویر، بدن، نام، اعتبار و زمانبندی ساخته میشود.
عناصر کلیدی سیستم خلاق مد
سیستم مد شامل این مؤلفههاست:
- معناپردازی (Meaning-making)
- روایتسازی (Storytelling)
- نمادپردازی (Symbolism)
- ستارهسازی (Star-making)
- برندسازی شخصی و جمعی
- روابط رسانهای
- تولید محتوا
- تنظیم سلیقه عمومی
- مدیریت ارزش نامشهود
اینها هیچکدام وظیفۀ کارخانه یا خط تولید نیستند.
صنعت تولید پوشاک چیست؟ (تعریف دقیقApparel Production)
در مقابل، صنعت تولید پوشاک چنین تعریف میشود:
فعالیتی صنعتی که هدف آن تولید، توزیع و فروش پوشاک بهصورت کارآمد، مقیاسپذیر و اقتصادی است.
تمرکز اصلی این صنعت بر موارد زیر است:
- کاهش هزینه
- افزایش بهرهوری
- کنترل کیفیت
- لجستیک
- زمان تحویل
- مدیریت موجودی
- قیمت رقابتی
این صنعت، ذاتاً غیرنمادین است؛ یعنی اگر هم معنا تولید کند، این معنا از بیرون (معمولاً از سیستم مد) به آن تزریق میشود.
نسبت مد و پوشاک: تقابل یا همافزایی؟
مد و صنعت پوشاک دشمن یکدیگر نیستند. اما رابطهشان عمودی نیست؛ افقی و مکمل است.
- مد: تقاضا میسازد
- پوشاک: تقاضا را پاسخ میدهد
- مد: معنا تولید میکند
- پوشاک: معنا را مقیاسپذیر میکند
بدون مد:
- صنعت پوشاک وارد جنگ قیمت میشود
بدون پوشاک:
- مد به گالری خصوصی و نخبگانی محدود میماند
چرا این تفکیک برای حرفهایهای فشن حیاتی است؟
برای طراح:
- فهم این تفکیک یعنی دانستن اینکه شغل او تولید لباس نیست، تولید معناست.
برای تولیدکننده:
- یعنی دانستن اینکه مد هزینه نیست، سرمایۀ نامشهود بازار است.
برای سیاستگذار:
- یعنی دانستن اینکه مد نه تهدید است، نه تزئین؛بلکه ابزار تنظیم نرم فرهنگ و اقتصاد است.
بخش دوم:سیستم مد چگونه شکل گرفت؟
از منطق حمایت هنری تا نهادهای تمرکزگرای مدرن
2-1-منطق تاریخی و نهادی شکلگیری سیستم مُد
برای فهم اینکه چرا ایجاد یک سیستم مد بومی، بدون درک تاریخ و منطق شکلگیری مد معاصر، بهندرت به نتیجه میرسد، لازم است ابتدا مد را نه بهعنوان یک «پدیده فرهنگی معاصر»، بلکه بهمثابه ادامه تاریخی منطق سازماندهی هنر، خلاقیت و معنا در جوامع مدرن بررسی کنیم. مد، برخلاف تصور رایج، نه ناگهانی پدید آمده و نه نتیجه طبیعی خلاقیت آزاد طراحان است؛ بلکه محصول یک فرایند تدریجیِ نهادیشدن است که ریشههای آن را باید در تاریخ حمایت هنری، شکلگیری بازارهای فرهنگی، و تمرکز قدرت نمادین جستوجو کرد.
در این معنا، سیستم مد بخشی از یک سنت تاریخی طولانیتر است؛ سنتی که از زمانی آغاز میشود که هنر و خلاقیت، از فعالیتی پراکنده و وابسته به سفارشهای فردی، به حوزهای سازمانیافته با منطق اقتصادی، سیاسی و نمادین مشخص تبدیل میشود. از همینجا است که میتوان پیوندی روشن میان مد معاصر و الگوهای حمایت هنری در دوران رنسانس، بهویژه در فلورانس عصر مدیچی، برقرار کرد؛ نه از سر تشبیه شاعرانه، بلکه بهدلیل اشتراک در منطق بنیادین.
2-1-1. منطق مدیچی: حمایت، گزینش و مشروعیتبخشی
خاندان مدیچی، در قرن پانزدهم میلادی، نهتنها بهعنوان بانکداران قدرتمند فلورانس شناخته میشوند، بلکه بهعنوان نخستین بازیگرانی که حمایت هنری را به یک سیستم هدفمند تبدیل کردند، نقشی کلیدی در تاریخ صنایع فرهنگی دارند. آنچه مدیچیها انجام دادند، صرفاً تأمین مالی هنرمندان نبود؛ بلکه آنها با انتخاب، حمایت، برجستهسازی و اتصال هنرمندان به شبکه قدرت سیاسی و اجتماعی، بهصورت فعال در ساختن «هنرمند بزرگ» مشارکت کردند. در این الگو، هنرمند دیگر صرفاً یک صنعتگر ماهر نبود، بلکه بهواسطه حمایت نهادی، به صاحب نام، سبک و اعتبار تبدیل میشد. این اعتبار، نه از دل بازار آزاد، و نه از قضاوت جمعی همتراز، بلکه از طریق پیوند با قدرت شکل میگرفت. این منطق، اگرچه در بستر تاریخی خاصی عمل میکرد، اما الگویی را پایهگذاری کرد که بعدها در تمام صنایع فرهنگی مدرن – از هنرهای تجسمی گرفته تا سینما و مد – تکرار شد:

مد معاصر، دقیقاً بر همین منطق بنا شده است. طراح مد، در خلأ به «طراح بزرگ» تبدیل نمیشود؛ همانگونه که نقاش رنسانسی بدون حمایت مدیچی، به میکلآنژ بدل نمیشد. تفاوت صرفاً در شکل نهادهاست، نه در کارکرد آنها. اگر در رنسانس، خاندانهای اشرافی و کلیسا نقش حامی را داشتند، در قرن نوزدهم و بیستم، این نقش به نهادهای حرفهای، شوراها، خانههای مد و رسانهها منتقل شد.
در عصر رنسانس، خاندان مدیچی با نگاهی راهبردی به هنر، نظامی فراتر از «حمایت مالی» بنا نهادند و عملاً یک سیستم سازمانیافتهی تولید، مشروعیتبخشی و بازارسازی هنر ایجاد کردند. آنها با تمرکز سرمایه و قدرت نمادین خود، گروه محدودی از هنرمندان را بهصورت مستمر حمایت کردند و از این طریق عرضهی هنرمند و اثر هنری را کنترل و کمیاب ساختند. همزمان، با نمایش آثار در فضاهای عمومیِ پرنفوذ و پیوند دادن هنر با قدرت سیاسی، فضیلت اخلاقی و شکوه فرهنگی، تقاضای اجتماعی برای نوع خاصی از هنر را شکل دادند. در این فرآیند، اثر هنری از یک شیء آیینی یا تزئینی، به کالایی فرهنگیِ قابل ارزشگذاری، مبادله و انباشت تبدیل شد و هنرمند نیز از جایگاه صنعتگر، به «سوژهای صاحب فردیت و اعتبار اجتماعی» ارتقا یافت. نتیجهی این سیستم، شکلگیری بازاری پایدار برای هنر بود که در آن، نام هنرمند، شبکهی حامیان و زمینهی نمایش اثر، به اندازهی خود اثر در تعیین ارزش نقش داشتند.
| محور | توضیح |
| نوع حمایت | حمایت بلندمدت و مستمر، نه سفارشهای مقطعی |
| کنترل عرضه | انتخاب محدود هنرمندان، تمرکز سرمایه و مشروعیت بر «چهرههای منتخب» |
| هدایت تقاضا | ایجاد سلیقهی مسلط از طریق نمایش عمومی و پیوند هنر با قدرت |
| جایگاه هنرمند | ارتقا از صنعتگر به نابغهی خلاق با هویت فردی |
| وضعیت اثر هنری | تبدیل از شیء آیینی به کالای فرهنگی قابل مبادله |
| نتیجه نهایی | شکلگیری بازار هنر و انباشت سرمایهی فرهنگی |
هنرمندان و دانشمندانی که با حمایت خاندان مدیچی ظهور یا تثبیت شدند:
هنرمندان:
- میکلآنژ بوناروتی (Michelangelo) – مجسمهساز، نقاش و معمار
- ساندرو بوتیچلی (Sandro Botticelli) – نقاش
- دوناتلو (Donatello) – مجسمهساز
- لئوناردو داوینچی (Leonardo da Vinci) – نقاش، مهندس و متفکر چندرشتهای
- فیلیپو برونلسکی (Filippo Brunelleschi) – معمار و پیشگام پرسپکتیو
دانشمندان و متفکران:
- گالیلئو گالیله (Galileo Galilei) – فیزیکدان و منجم (حمایت مستقیم مدیچیها در دورهای از زندگی)
- مارسیلیو فیچینو (Marsilio Ficino) – فیلسوف نوافلاطونی
- پیکو دلا میراندولا (Pico della Mirandola) – فیلسوف و متفکر انسانگرا
2-1-2. گذار به مدرنیت: پاریس قرن نوزدهم و تولد سیستم مد
نقطه عطف شکلگیری سیستم مد بهمعنای امروزی، معمولاً به پاریس اواخر قرن نوزدهم نسبت داده میشود؛ نه به این دلیل که پیش از آن مد وجود نداشت، بلکه به این دلیل که برای نخستینبار، مد بهصورت آگاهانه و سازمانیافته، از صنعت پوشاک جدا شد و بهعنوان یک حوزه خلاق مستقل تعریف گردید.
در این دوره، طراحانی مانند چارلز فردریک ورث، با تغییر نسبت میان طراح و مشتری، بنیان یک تحول ساختاری را گذاشتند. تا پیش از آن، خیاط عمدتاً مجری سفارش مشتری بود؛ اما ورث و همنسلانش، برای نخستینبار این ایده را تثبیت کردند که طراح، صاحب ایده و سبک است و مشتری باید خود را با دیدگاه او تطبیق دهد. این تغییر ظاهراً ساده، در واقع سنگبنای تولد مد بهعنوان یک سیستم قدرت نمادین بود. ورث لیبلی با نام خود روی لباس وصل می کرد، چیز شبیه امضایی که هنرمندان زییر اثرشان برجامی گذاشتند و بدین ترتیب این اعتبار هنرمند بود که به یک اثر هنری ارزش می داد و نه بالعکس.
همزمان با این تحول، طراحان پاریسی بهخوبی دریافتند که برای حفظ جایگاه خود، باید از رقابت بیقاعده و کپیبرداری جلوگیری کنند. نتیجه این درک، شکلگیری اتحادها، انجمنها و نهادهای حرفهای بود که هدف آنها نهتنها حفاظت از منافع اقتصادی، بلکه کنترل جریان مشروعیت، زمانبندی ارائه مجموعهها، و تعریف «آنچه مد است» بود. این نهادها، بهتدریج، نقش همان حامیان تاریخی را ایفا کردند، اما در قالبی مدرن و حرفهای. طراحان پاریسی در اتحادی رسمی کنترل عرضه محصول و طراحان ستاره در دست گرفتند، اتحادی که تا همین امروز در قالب فدراسیون اوت کوتور و مُد (Fédération de la Haute Couture et de la Mode) پابرجاست.
نکته مهم این است که این سیستم، از همان ابتدا، انحصاری طراحی شد. دسترسی به آن، نیازمند سرمایه اقتصادی، سرمایه اجتماعی و سرمایه فرهنگی بود؛ مفاهیمی که بعدها در نظریههای جامعهشناختی، بهویژه در آثار پییر بوردیو، بهصورت مفصل تحلیل شدند. به بیان دیگر، مدرن شدن مد، بهمعنای دموکراتیک شدن آن نبود، بلکه بهمعنای نهادمند شدن انحصار بود.
2-1-3. پس از جنگ جهانی دوم: تثبیت نهادها و جهانیشدن جریان مد
اگر قرن نوزدهم را بتوان دوران تولد سیستم مد دانست، دوره پس از جنگ جهانی دوم را باید دوران تثبیت و گسترش جهانی آن تلقی کرد. در این مقطع، چند عامل بهطور همزمان عمل کردند: بازسازی اقتصادی اروپا، رشد طبقه متوسط، گسترش رسانههای جمعی، و نیاز کشورها به بازتعریف هویت فرهنگی خود پس از یک ویرانی گسترده و دوران طلایی اقتصادی ایالات متحده آمریکا و تلاش این کشور برای تفوق بر فضای فرهنگی جهان در مقابله با گسترش روزافزون افکار کمونیستی ایام جنگ سرد.
در این بستر، نهادهایی مانند شوراهای مد، فدراسیونها و کارتلهای غیررسمی نقش پررنگتری یافتند. این نهادها، با همکاری نزدیک با رسانهها، تقویم مد را تثبیت کردند، سلسلهمراتب طراحان را شکل دادند، و جریان اصلی را از حاشیه متمایز ساختند. مجلات مد، بعدها تلویزیون و سپس رسانههای دیجیتال، به بازوی توزیع معنا و سلیقه این سیستم بدل شدند.
آنچه اهمیت دارد، این است که جهانیشدن مد، نه از مسیر تنوع، بلکه از مسیر استانداردسازی ذائقه جهانی صورت گرفت. شهرهایی مانند پاریس، میلان، لندن و نیویورک، نهفقط به مراکز تولید لباس، بلکه به مراجع مشروعیت فرهنگی تبدیل شدند. حضور یا عدم حضور در این مراکز، بهتدریج تعیین میکرد که چه کسی «طراح واقعی» است و چه کسی صرفاً تولیدکننده یا مقلد.
در اینجا، باید به یک سوءتفاهم رایج اشاره کرد: جهانیشدن مد، بهمعنای حذف کامل تفاوتهای محلی نبود، بلکه بهمعنای کنترل و چارچوببندی آنها بود. عناصر بومی، قومی یا غیرغربی، تنها زمانی امکان دیدهشدن پیدا میکردند که در قالب روایت مورد پذیرش سیستم مسلط بازتولید شوند. این همان نقطهای است که بعدها به یکی از محورهای اصلی نقد پسااستعماری در مد تبدیل شد.
النور لمبرت؛ معمار نهادی مُد آمریکایی، موسس اولین هفته مُد رسمی و خالق سیستم فصلی فشن
النور لمبرت (۱۰ اوت ۱۹۰۳ – ۷ اکتبر ۲۰۰۳) یکی از تأثیرگذارترین چهرههای تاریخ مد قرن بیستم و بیتردید معمار نهادی صنعت مد آمریکا بود. او نه طراح بود و نه تولیدکننده، بلکه با درک عمیق از قدرت روابط عمومی، رسانه، نهادسازی و مشروعیت فرهنگی، مد آمریکا را از حاشیهای وابسته به پاریس به یک مرکز مستقل و جهانی تبدیل کرد. بسیاری از نهادهایی که امروز شالودهی سیستم مد معاصر محسوب میشوند-از هفته مد نیویورک تا CFDA و مت گالا-محصول مستقیم یا غیرمستقیم ابتکارات او هستند.

زندگی شخصی و شکلگیری نگاه نهادی
لمبرت در خانوادهای پروتستان در ایندیانا متولد شد و در مدرسه هنر جان هرون و مؤسسه هنر شیکاگو تحصیل کرد. رؤیای اولیهاش مجسمهسازی بود، اما مسیر حرفهایاش به تبلیغات و روابط عمومی ختم شد؛ مسیری که بعدها به بزرگترین مزیت او بدل شد. مهاجرتش به نیویورک در سال ۱۹۲۵، او را وارد شبکهای از هنرمندان، گالریها، موزهها و نخبگان فرهنگی کرد. فعالیت او بهعنوان نخستین مدیر روابط عمومی موزه ویتنی و مشارکت در شکلگیری MoMA، باعث شد لمبرت پیش از ورود جدی به مد، منطق نهادهای هنری را بهخوبی بشناسد.
گذار از هنر به مد: انتقال منطق مشروعیت
لمبرت دریافت که مشکل مد آمریکا نه «کمبود استعداد»، بلکه فقدان سیستم مشروعیتبخشی است. همان منطقی که هنر مدرن را از حاشیه به مرکز کشانده بود، میتوانست مد را نیز نجات دهد. او این منطق را به مد منتقل کرد:
- لیست بینالمللی خوشپوشترینها (International Best Dressed List)
- جوایز منتقدان مد Coty (پیشدرآمد CFDA Awards)
- Press Week (هسته اولیهی هفته مد نیویورک)
- اختراع سیستم فصلی مد مبتنی بر Fall/Winter و Spring/Summer
این ابزارها نه صرفاً رسانهای، بلکه مکانیسمهای تولید ارزش نمادین بودند.

نهادسازی: مد بهمثابه صنعت خلاق
بزرگترین دستاورد لمبرت، نهادسازی پایدار بود. او در سال ۱۹۶۲ شورای طراحان مد آمریکا (CFDA) را بنیان گذاشت؛ نهادی که هدفش حمایت، انتخاب، رتبهبندی و نمایندگی طراحان آمریکایی بود. CFDA عملاً همان نقشی را در آمریکا ایفا کرد که فدراسیون اوتکوتور در فرانسه انجام میداد:
کنترل ورود، توزیع مشروعیت، و تعریف «طراح معتبر».
همزمان، لمبرت مت گالا (Met Gala) را در سال ۱۹۴۸ پایهگذاری کرد؛ رویدادی خیریه که مد را وارد موزه، سیاست، سرمایه و فرهنگ عامه کرد و آن را به بالاترین سطح سرمایه نمادین رساند.
مد، سیاست و قدرت نرم
لمبرت بهدرستی فهمیده بود که مد، ابزار قدرت نرم است. به دعوت وزارت خارجه آمریکا، او نمایشهای مد آمریکایی را به اروپا، ژاپن و حتی اتحاد جماهیر شوروی برد. این اقدام، مد را به بخشی از دیپلماسی فرهنگی پس از جنگ جهانی دوم بدل کرد. در همین راستا، او با سیاستمداران، هنرمندان، نویسندگان، سلبریتیها و رسانهها شبکهای ساخت که مد را به جریان اصلی فرهنگ پیوند میداد.
حمایت از تنوع و استعدادهای نو
لمبرت نقشی کلیدی در معرفی و تثبیت طراحانی چون:
- Halston
- Geoffrey Beene
- Stephen Burrows
- Valentina
ایفا کرد و از معدود چهرههایی بود که آگاهانه از حرفهایهای سیاهپوست صنعت مد حمایت کرد؛ آن هم در دورهای که ساختار مد بهشدت انحصاری بود.
النور لمبرت و سایهی جنگ سرد فرهنگی: فرضیهای ساختاری
کتاب How New York Stole the Idea of Modern Art: Abstract Expressionism, Freedom, and the Cold War نشان میدهد که تثبیت نیویورک بهعنوان مرکز هنر مدرن، نه صرفاً نتیجهی نوآوری زیباییشناختی، بلکه محصول پروژهای چندلایه از نهادسازی فرهنگی در بستر جنگ سرد بود. در این چارچوب، اکسپرسیونیسم انتزاعی از طریق موزهها، منتقدان، نمایشگاههای بینالمللی، رسانهها و حمایتهای غیرمستقیم دولتی، بهعنوان هنر «آزاد»، «غیردولتی» و «فردگرا»ی آمریکایی بازتعریف شد؛ هنری که در تقابل نمادین با رئالیسم سوسیالیستی، حامل ارزشهای دموکراسی لیبرال معرفی میشد. نکتهی کلیدی کتاب آن است که این فرآیند الزاماً متکی بر سانسور یا دستور مستقیم نبود، بلکه از طریق انتخاب گزینشی، مشروعیتبخشی نهادی و مدیریت روایت عمل میکرد-آنچه میتوان آن را منطق «پروژهی قلادهبلند» در جنگ سرد فرهنگی دانست.

اگر این چارچوب تحلیلی را به حوزهی مد تعمیم دهیم، میتوان فرضیهای قابل طرح دربارهی نقش النور لمبرت مطرح کرد. همانگونه که پروژهی هنر مدرن آمریکایی با انتقال مرکز ثقل از پاریس به نیویورک عمل کرد، لمبرت نیز مد آمریکا را از وابستگی نمادین به اروپا-بهویژه فرانسه-به یک سیستم مستقل، نهادمند و مشروع در سطح جهانی بدل ساخت. ابزارهای او، اگرچه ظاهراً غیرسیاسی بودند، اما از نظر ساختاری شباهت چشمگیری به سازوکارهای توصیفشده در کتاب دارند: نهادسازی (CFDA، Met Gala)، تولید مرجعیت (لیست خوشپوشترینها، جوایز)، انتخاب محدود طراحان «نماینده»، و پیوند مد با ارزشهایی چون آزادی فردی، نوگرایی و دموکراسی آمریکایی.
اهمیت این شباهت زمانی پررنگتر میشود که به نقش مستقیم لمبرت در دیپلماسی فرهنگی آمریکا توجه کنیم. او به دعوت وزارت خارجه ایالات متحده، نمایشهای مد آمریکایی را در اروپا، ژاپن و حتی اتحاد جماهیر شوروی سازماندهی کرد؛ اقدامی که مد را-مشابه هنر مدرن-به بخشی از ابزارهای قدرت نرم آمریکا در دوران جنگ سرد بدل میساخت. در این بستر، مد آمریکایی نه فقط پوشاک، بلکه بازنمایی یک سبک زندگی «آزاد»، «غیرسلسلهمراتبی» و «مدرن» بود.
بر این اساس، میتوان گفت که النور لمبرت نه لزوماً بهعنوان یک عامل امنیتی یا کنشگر آگاهِ پروژههای اطلاعاتی، بلکه بهعنوان یکی از کنشگران کلیدی یک پروژهی ساختاریِ فرهنگی عمل کرد؛ پروژهای که منطق آن با آنچه کتاب How New York Stole the Idea of Modern Art دربارهی هنر مدرن توضیح میدهد، همریخت است. در هر دو مورد، با مدیریتی نرم بر میدان فرهنگ مواجهیم: هدایت بدون اجبار، حذف بدیلها بدون طرد علنی، و تثبیت هژمونی از طریق نهاد و روایت.
به این معنا، همانگونه که نیویورک «ایدهی هنر مدرن» را از پاریس ربود، میتوان استدلال کرد که مد آمریکایی نیز از طریق پروژهی نهادیِ لمبرت، بهمثابه یک صورتبندی فرهنگی هژمونیک، جهانی شد-فرآیندی که در منطق کلان جنگ سرد فرهنگی قابل فهم است.
| محور مقایسه | هنر مدرن (بر اساس کتاب) | مد آمریکایی (النور لمبرت) |
| بستر تاریخی | جنگ سرد فرهنگی | جنگ سرد و دیپلماسی فرهنگی |
| هدف کلان | تثبیت نیویورک بهعنوان مرکز هنر مدرن | تثبیت نیویورک بهعنوان مرکز مد |
| ابزار اصلی | موزهها، منتقدان، نمایشگاهها | CFDA، Met Gala، هفته مد |
| منطق عمل | انتخاب گزینشی و مشروعیتبخشی | انتخاب گزینشی و مرجعسازی |
| ارزشهای تبلیغشده | آزادی، فردگرایی، دموکراسی | آزادی سبک، فردیت، نوگرایی |
| نقش دولت | حمایت غیرمستقیم و دیپلماسی فرهنگی | همکاری با وزارت خارجه |
| نوع قدرت | قدرت نرم فرهنگی | قدرت نرم فرهنگی |
| نتیجه نهایی | هژمونی هنر مدرن آمریکایی | هژمونی مد آمریکایی |
میراث و تأثیر تاریخی
تأثیر النور لمبرت آنقدر عمیق بود که برخی منابع او را «عامل مؤثر در تولید ناخالص داخلی آمریکا» توصیف کردهاند. پس از مرگش، CFDA جایزه النور لمبرت را برای تقدیر از «مشارکت منحصربهفرد در جهان مد» بنیان گذاشت. او تا آخرین ماههای عمرش در مرکز سیستم مد باقی ماند و کنترل لیست خوشپوشترینها را تنها اندکی پیش از مرگ، به Vanity Fair سپرد.
اگر خاندان مدیچی در رنسانس، هنر را از پراکندگی به سیستم رساندند، النور لمبرت همان نقش را در مد قرن بیستم ایفا کرد. او نشان داد که مد بدون نهاد، رسانه، مشروعیت و شبکه، صرفاً تولید پوشاک است؛ و این نهادها هستند که مد را به صنعتی خلاق، جهانی و قابل انباشت ارزش تبدیل میکنند. النور لمبرت طراح نبود؛ او زیرساخت طراحان بود.
2-1-4. تفکیک صنعت مد از صنعت پوشاک: یک جدایی آگاهانه
یکی از مهمترین دستاوردهای سیستم مد معاصر، تفکیک آگاهانه و نهادی مُد از صنعت پوشاک است؛ تفکیکی که در بسیاری از کشورها، از جمله ایران، هنوز بهدرستی درک نشده. صنعت پوشاک، بهطور عمده با تولید، مقیاس، هزینه، نیروی کار و زنجیره تأمین سروکار دارد. در مقابل، مد با معنا، نماد، روایت، زمانبندی فرهنگی و تمایز اجتماعی کار میکند.
سیستم مُد جهانی، با سپردن بخش عمده تولید به کشورهای دیگر و حفظ بخش خلاق، مفهومی و نمادین در مراکز اصلی، توانست بیشترین ارزش افزوده را در اختیار بگیرد. این همان الگویی است که امروز در کشورهایی مانند بنگلادش، ترکیه یا حتی چین دیده میشود: قدرت عظیم تولید، بدون قدرت روایت. در چنین الگویی، کشور تولیدکننده، در بهترین حالت، پیمانکار باقی میماند.
در ایران نیز، بخش قابلتوجهی از سیاستگذاریها و حتی نقدها، مد را با صنعت پوشاک یکی میگیرند. نتیجه این خلط مفهومی، یا تمرکز افراطی بر تولید بدون معناست، یا برخورد صرفاً فرهنگی و کنترلی با پدیدهای که ذاتاً نیازمند نهادسازی، رسانه و روایت است. فهم این تفکیک، پیششرط ورود جدی به بحث سیستم مُد بومی است؛ موضوعی که در بخشهای بعدی، بهتفصیل به آن بازخواهم گشت.
2-2-رسانه، قدرت نمادین و مهندسی سلیقه جهانی
اگر در بخش پیشین نشان داده شد که مُد معاصر چگونه از دل منطق حمایت هنری و نهادسازی مدرن زاده شد، در این بخش باید به این پرسش محوری پاسخ داده شود که این سیستم چگونه بازتولید میشود، چگونه پایدار میماند و چگونه قدرت خود را اعمال میکند؟ پاسخ این پرسش، بدون فهم نقش رسانهها و مفهوم قدرت نمادین، ناقص خواهد بود. مد، بیش و پیش از آنکه به تولید فیزیکی وابسته باشد، به تولید مشروعیت وابسته است؛ و این مشروعیت، در جهان مدرن، عمدتاً از مسیر رسانه و بازنمایی تولید میشود.
2-2-۱. رسانه نه بهعنوان بازتاب، بلکه بهعنوان سازنده مد
یکی از خطاهای تحلیلی رایج، چه در میان سیاستگذاران و چه در میان فعالان حرفهای، تصور رسانه بهعنوان «آینه» مد است؛ گویی رسانه صرفاً آنچه را که در صنعت رخ داده بازتاب میدهد. در حالیکه در سیستم مد، رسانه نه بازتابدهنده، بلکه یکی از ارکان سازنده واقعیت است. بدون رسانه، مد بهعنوان سیستم وجود خارجی ندارد، بلکه به مجموعهای از تلاشهای پراکنده خلاق فروکاسته میشود.
از همان ابتدای شکلگیری سیستم مد در پاریس، رسانهها نقشی فعال در تعیین اینکه چه چیزی دیده شود، چگونه دیده شود و در چه زمانی دیده شود و حتی دیده نشود ایفا کردند. مجلات مد، با انتخاب سوژهها، ترتیب انتشار، زبان نوشتار و حتی نوع عکاسی، بهتدریج چارچوب ادراک مخاطب را شکل دادند. آنچه در صفحات این رسانهها دیده نمیشد، عملاً از دایره مد «خارج» تلقی میشد، حتی اگر از نظر خلاقه یا فنی واجد ارزش بود.
این منطق، در دورههای بعد با گسترش تلویزیون، سینما و سپس رسانههای دیجیتال، نهتنها تضعیف نشد، بلکه پیچیدهتر و مؤثرتر شد. امروز، الگوریتمها، اینفلوئنسرها و پلتفرمها، همان نقشی را ایفا میکنند که پیشتر سردبیران مجلات و شوراهای مُد انجام میدادند؛ با این تفاوت که سرعت و دامنه اثرگذاری بهمراتب بیشتر شده است.
2-2-2. بوردیو و مُد: چه کسی طراحان را میسازد؟
در این نقطه، رجوع به نظریه پییر بوردیو(جامعهشناس و مردمشناس فرانسوی) ضروری است؛ بهویژه پرسش بنیادین او:
«چه کسی آفرینندگان را آفرید ؟»
از منظر بوردیو، ارزش هنری نه ذاتی است و نه صرفاً محصول استعداد فردی، بلکه نتیجه عملکرد یک «میدان» است؛ میدانی متشکل از بازیگران، نهادها، قواعد و سرمایههای مختلف. مد، یکی از شفافترین مصادیق این میدان است. در میدان مد، طراح تنها یکی از بازیگران است؛ در کنار رسانه، نهادهای آموزشی، خریداران عمده، منتقدان، شوراها، سرمایهگذاران و البته مخاطبان.
قدرت نمادین، به تعبیر بوردیو، قدرتی است که بهعنوان قدرت دیده نمیشود؛ زیرا خود را در قالب سلیقه، بدیهیات و «طبیعی بودن» پنهان میکند. سیستم مد جهانی، دقیقاً از همین جنس قدرت بهره میبرد. وقتی یک طراح «مهم» تلقی میشود، این اهمیت نه از طریق اجبار، بلکه از طریق اجماع نمادین ساخته میشود؛ اجماعی که رسانه نقش محوری در تولید آن دارد.
در چنین ساختاری، کشورهایی که فاقد رسانههای مؤثر، نهادهای مشروعیتبخش و شبکههای بینالمللی هستند، حتی اگر طراحان خلاق یا صنعت تولید قدرتمندی داشته باشند، در حاشیه باقی میمانند. این همان نقطهای است که بسیاری از تلاشهای بومیسازی مد شکست میخورند: تمرکز بر «تولید فرم» بدون دسترسی به میدان قدرت نمادین و بدون حتی اطلاع از وجود یا کمترین تلاش برای ساختن آن.
2-2-3. ستارهسازی: از هالیوود تا مُد
در اینجا لازم است به یک مؤلفه کلیدی اما اغلب نادیدهگرفتهشده اشاره شود: ستارهسازی ارادی یا نظام ستارهسازی(Stardom). برخلاف تصور رمانتیک، ستارهها – چه در هنر، چه در سینما و چه در مُد – بهندرت بهصورت تصادفی شکل میگیرند. ستارهسازی، یک تکنیک شناختهشده در صنایع خلاق است که بهصورت نظاممند از اوایل قرن بیستم توسعه یافت.
نخستین نمونههای آگاهانه و صنعتی ستارهسازی را میتوان در هالیوود و همزمان با صنعتیشدن فیلمسازی مشاهده کرد. استودیوها بهسرعت دریافتند که پیوند زدن چهرههای مشخص به روایتها، سبک زندگی و تخیل جمعی، نهتنها فروش را افزایش میدهد، بلکه وفاداری مخاطب را نیز تقویت میکند. ستاره، بهتدریج، به یک دارایی نمادین قابلسرمایهگذاری تبدیل شد.
با مشخصشدن فواید اقتصادی و فرهنگی ستارهسازی، این منطق به سایر حوزههای صنایع خلاق نیز سرایت کرد: موسیقی، هنرهای تجسمی، ادبیات و البته مد. در مد، ستارهسازی نهتنها شامل مدلها، بلکه شامل طراحان، سردبیران، عکاسان و حتی خانههای مد شد. نامها، جایگزین محصولات شدند؛ و این نامها، حامل معنا، سبک و هویت بودند.
در بسیاری از کشورها، از جمله ایران، مقاومت پنهان یا آشکار در برابر مفهوم ستارهسازی وجود دارد؛ گاه به دلایل ایدئولوژیک، گاه اخلاقی و گاه از سر سوءفهم اما بیش از همه: مخالفت ساختاری با فردیت. نتیجه این مقاومت، اغلب نه حذف ستارهسازی، بلکه واگذاری آن به سیستمهای خارجی است. وقتی سیستم داخلی نتواند ستاره بسازد، مخاطب ناگزیر به ستارههای جهانی رجوع میکند؛ و با آنها، ارزشها و سبک زندگی آن سیستم را نیز مصرف میکند.
2-2-4. مد بهمثابه تولید سلیقه و تقاضای مستمر
یکی از کارکردهای کمتر دیدهشده اما حیاتی سیستم مد، ایجاد تقاضای مستمر است. برخلاف بسیاری از صنایع، که تقاضا در آنها تابع نیازهای مشخص است، مد با خلق «کمبود نمادین» عمل میکند. آنچه فصل پیش مطلوب بود، امروز کهنه تلقی میشود؛ نه بهدلیل فرسودگی فیزیکی، بلکه بهدلیل تغییر و فرسودگی معنا.
این چرخه، برای صنعت پوشاک، سودآور است؛ زیرا جریان مصرف را پایدار نگه میدارد. اما نکته مهم این است که کنترل این چرخه در دست سیستم مد است، نه صنعت تولید. کشورهایی مانند ترکیه، بنگلادش، مکزیک یا حتی چین، اگرچه ستون فقرات تولید جهانی پوشاک را تشکیل میدهند، اما در تعیین سلیقه جهانی نقش حاشیهای دارند. آنها تولید میکنند، اما معنا را وارد میکنند.
این تمایز، برای سیاستگذارانی که مد را صرفاً از منظر اشتغال یا تولید میبینند، حیاتی است. بدون سیستم مد، صنعت پوشاک در بهترین حالت به یک صنعت وابسته بدل میشود؛ صنعتی که با هر تغییر در تقاضای جهانی، دچار نوسان و بحران میشود.
2-2-5. نقد سیستم بینالمللی مد: انحصار در پوشش تنوع
سیستم بینالمللی مد، در دهههای اخیر، تلاش کرده است خود را بهعنوان سیستمی «شامل تنوع» معرفی کند؛ با نمایش عناصر بومی، قومی یا غیرغربی. اما این تنوع، اغلب کنترلشده، گزینشی و قاببندیشده است. آنچه پذیرفته میشود، عناصری است که بتوان آنها را در چارچوب روایت مسلط بازتفسیر کرد.
بهعبارت دیگر، مسئله اصلی نه حضور یا عدم حضور فرهنگهای دیگر، بلکه مالکیت روایت است. تا زمانی که روایت، زمانبندی، زبان و چارچوب معنایی در اختیار مراکز مسلط باقی بماند، مشارکت کشورهای دیگر بیشتر به مشارکت تزئینی شباهت دارد تا جریانسازی واقعی. برای کشوری مانند ایران، این نقد صرفاً نظری نیست. تجربه حضور محدود، مقطعی یا فردی طراحان ایرانی در سیستم جهانی، نشان داده است که بدون پشتوانه نهادی، رسانهای و داخلی، این حضورها پایدار نمیمانند و به تغییر ساختاری منجر نمیشوند.
2-2-5. پیامدهای این تحلیل برای سیستمهای بومی
آنچه از این بخش باید بهعنوان جمعبندی موقت استخراج شود، این است که:
- مد بدون رسانه، وجود ندارد.
- خلاقیت بدون مشروعیت نهادی، ناپایدار است.
- صنعت بدون روایت، وابسته میماند.
- و ستارهسازی، اگر آگاهانه و بومی انجام نشود، وارداتی خواهد بود.
درک این منطق، پیششرط هرگونه بحث درباره امکانپذیری سیستم مد بومی است؛ موضوعی که در بخشهای بعدی، با بررسی نمونههای موفق و ناموفق، و سپس ارائه پیشنیازها و نقشه راه عملی، بسط داده خواهد شد.
بخش سوم: آیا همه کشورها میتوانند سیستم مد بومی داشته باشند؟
1. امکانپذیری، توهمها و شرطهای نادیدهگرفتهشده
یکی از پرتکرارترین پرسشها در مواجهه با ایده «سیستم مُد بومی» یا «سیستم محلی مُد(که الزاماً قصد بازتولید ایده های بومی در مُد را ندارد)» این است که آیا اساساً همه کشورها قادر به ایجاد چنین سیستمی هستند یا نه. این پرسش، در ظاهر ساده است، اما در بطن خود مجموعهای از سوءفهمهای نظری و سیاستی را حمل میکند. بسیاری از کشورها، بهویژه در جهان غیرغربی، در دهههای اخیر تلاش کردهاند با سرمایهگذاری در آموزش طراحی، حمایت از تولید داخلی یا برگزاری رویدادهای نمایشی، خود را وارد نقشه جهانی مد کنند. با این حال، بخش قابلتوجهی از این تلاشها یا به نتایج کوتاهمدت و نمایشی محدود شده، یا در بهترین حالت، به تقویت نقش کشور بهعنوان تولیدکننده انجامیده، نه صاحب سیستم.
برای پاسخ دقیق به این پرسش، ابتدا باید روشن شود که سیستم مد چیست و چه نیست. سیستم مد، همانطور که در بخشهای پیشین نشان داده شد، نه مجموعهای از طراحان مستعد است، نه صنعت پوشاک قدرتمند، و نه حتی بازار مصرف بزرگ. سیستم مد، یک اکوسیستم نهادی–نمادین است که توانایی تولید معنا، مشروعیت، ستاره، سلیقه و تقاضای پایدار را دارد. بدون این مؤلفهها، آنچه شکل میگیرد، صرفاً «فعالیت مرتبط با مد» است، نه سیستم مد. بر همین اساس نیاز است ابتدا برخی توهمات و خطاهای شناختی در خصوص این موضوع بر طرف شود:
1-1. توهم اول: صنعت پوشاک قوی = سیستم مُد
رایجترین توهم در سیاستگذاری مد، بهویژه در کشورهای در حال توسعه، این است که قدرت تولید بهطور خودکار به قدرت مُد منجر میشود. مثالهای نقض این تصور، فراواناند. چین، با وجود آنکه دههها بزرگترین تولیدکننده پوشاک جهان بوده، تا مدتها فاقد سیستم مُد تأثیرگذار در سطح جهانی بود(و البته هنوز هم نتوانسته بر جریان اصلی مُد تأثیر جدی بگذارد). ترکیه، با صنعت پوشاک پیشرفته و برندهای صادراتی، همچنان در حاشیه روایت جهانی مد باقی مانده است. بنگلادش، با میلیونها نیروی کار در زنجیره تولید، عملاً هیچ نقش نمادینی در مد ندارد و مکزیک و الجزایر علیرغم نزدیکی به آمریکا و اروپا نتوانسته اند حتی یک تأثیر قابل لمس روی جریان اصلی مُد بگذارند.
علت این شکاف، در ماهیت متفاوت ارزش افزوده نهفته است. صنعت پوشاک، ارزش افزوده را از مقیاس، هزینه و سرعت استخراج میکند؛ در حالی که سیستم مد، ارزش افزوده را از معنا، تمایز و مشروعیت میسازد. این دو منطق، اگرچه میتوانند همزیست باشند، اما یکی جایگزین دیگری نمیشود. بسیاری از کشورها، با تمرکز انحصاری بر تولید، عملاً خود را در موقعیت پیمانکاری تثبیت کردهاند؛ موقعیتی که خروج از آن، بدون سرمایهگذاری نمادین، بسیار دشوار است.
در ایران نیز، بخش قابلتوجهی از بحثهای رسمی، مد را ذیل اشتغالزایی، تولید داخلی و مقابله با واردات تعریف میکند. این نگاه، اگرچه از منظر صنعتی قابل دفاع است، اما اگر بهتنهایی مبنای سیاستگذاری مُد قرار گیرد، نتیجهای جز تضعیف امکان شکلگیری سیستم مُد بومی نخواهد داشت. مد، نه دشمن صنعت است و نه هممعنای آن؛ بلکه حوزهای مکمل با منطق متفاوت است.
1-2. توهم دوم: آموزش طراحی/ارائه طرح جدید = تولید سیستم مد
توهم دوم، تمرکز افراطی بر آموزش طراحی است؛ گویی با تربیت طراحان خلاق، سیستم مد بهصورت طبیعی شکل میگیرد. این تصور، ریشه در نگاه فردمحور به خلاقیت دارد؛ نگاهی که طراح را قهرمان اصلی و یگانه میدان مد میبیند. در حالی که، همانطور که بوردیو نشان میدهد، طراح بدون میدان، به کنشگری منزوی تبدیل میشود.
کشورهای بسیاری، از جمله ایران، طی دو دهه گذشته شاهد رشد چشمگیر آموزشهای دانشگاهی و آزاد در حوزه طراحی مد بودهاند. اما این رشد، اغلب بدون همزمانی با توسعه نهادهای مکمل رخ داده است: رسانه تخصصی قدرتمند، نظام نقد حرفهای، خریداران عمده، سیاستهای ستارهسازی، و تقویم منسجم رویدادها. نتیجه آن شده که طراحان، پس از فارغالتحصیلی، یا جذب بازار تولید میشوند، یا به فعالیتهای پراکنده و کوتاهمدت روی میآورند. در چنین شرایطی، مسئله اصلی «کمبود استعداد» نیست، بلکه نبود سازوکار تبدیل استعداد به سرمایه نمادین است. سیستم مد، طراح را نمییابد؛ آن را میسازد. و این ساختن، نیازمند نهاد، رسانه و روایت است. همین موضوع در جشنواره های دولتی نیز به شکلی دیگر قابل مشاهده است. تصور کارگزار دولت این است که هر چقدر طرح بیشتری توسط توده طراحان تولید شود امکان مد شدن و اتادن این آثار در چرخه تولید بیشتر است. این در حالیست که سیستم تولید مبتنی بر تقاضای بازار است و تقاضای بازار الزاماً با زیاد شدن عرضه یک طرح ذائقه خود را تغییر نمی دهد بلکه بیشتر تحت تأثیر جریان اصلی مُد است.
1-3. توهم سوم: یا پول می شود مشروعیت ساخت
1-3-1.نمونه ناموفق: کشورهای عربی
بررسی تجربه برخی کشورهای ثروتمند عربی، نمونهای آموزنده از شکست علیرغم سرمایه است. کشورهایی که با بودجههای کلان، رویدادهای پرزرقوبرق، دعوت از طراحان بینالمللی و ساخت فضاهای نمایشی، تلاش کردند خود را بهعنوان مراکز جدید مد معرفی کنند، اما در نهایت، نتوانستند سیستم مد بومی پایداری ایجاد کنند.
علت این شکستها را نمیتوان صرفاً به «نوپا بودن» یا «نبود سابقه تاریخی» تقلیل داد. مسئله اصلی، جایگزین کردن مصرف مشروعیت با تولید مشروعیت بود. این کشورها، بهجای ساختن میدان داخلی، مشروعیت را وارد کردند؛ بهجای ستارهسازی بومی، ستارهها را اجاره کردند؛ و بهجای روایت مستقل، به بازتولید روایت سیستم مسلط پرداختند. در نتیجه، آنچه شکل گرفت، نه سیستم مد، بلکه ویترین مصرف مد جهانی بود. چنین ویترینی، ممکن است در کوتاهمدت جذاب باشد، اما در بلندمدت، وابستگی را تشدید میکند و امکان هویتسازی را از بین میبرد.






1-3-2.نمونه موفق: ؟ یک استثنای معنادار، چرا ژاپن موفق شد
در مقابل این شکستها، تجربه ژاپن اغلب بهعنوان نمونهای موفق مطرح میشود. اما موفقیت ژاپن، نه اتفاقی بود و نه صرفاً ناشی از خلاقیت طراحانش. ژاپن، برخلاف بسیاری از کشورها، سیستم مُد خود را در تقابل خلاق با سیستم مسلط تعریف کرد، نه در تقلید از آن. طراحان ژاپنی دهه ۱۹۸۰، مانند یاماموتو و میاکه، تنها فرمهای متفاوت ارائه نکردند، بلکه منطق زیباییشناسی دیگری را وارد میدان کردند که ریشه در آیین شینتو زیبایی شناسی وابی سابی(زیبایی در نازیبایی) داشت. این تفاوت، با پشتوانه رسانهای، نهادهای داخلی و اعتماد به روایت بومی تقویت شد. ژاپن، همزمان که وارد میدان جهانی شد، نه تنها استقلال معنایی خود را حفظ کرد بلکه آنرا با زبان روز با زیبایی شناسی روز دنیا هماهنگ کرد.
نکته کلیدی این است که ژاپن، پیش از جهانیشدن مدش، در داخل به اجماع رسیده بود: درباره اینکه مُد چیست، چه کارکردی دارد و چه نسبتی با هویت ملی و مدرن دارد. این اجماع، در بسیاری از کشورها، از جمله ایران، هنوز شکل نگرفته.



























2. شرطهای امکانپذیری سیستم مد بومی
بر اساس این تحلیلها، میتوان چند شرط حداقلی برای امکانپذیری سیستم مد بومی برشمرد:
- امکان تحرک اجتماعی
پیش از آنکه در خصوص شکل گیری سیستم مُد سوال شود باید پرسید آیادر یک جامعه امکان تحرک اجتماعی وجود دارد؟ به عبارتی آیا افراد می توانند بر اساس معیارهایی طبقه، کلاس یا جایگاه اجتماعی خود را تغییر دهند. اگر چنین چیزی در جامعه میسر نیست، امکان شکل گیری سیستم وجود ندارد.
- امکانات قانونی شکل گیری نهاد مُد
به دلایل مختلف در برخی کشورها ممکن است قانونگذار اجازه شکل گیری نهاد مستقل مُد را فراهم نکرده و یا به صورت غیر رسمی از شکل گیری آن جلوگیری کند، در چنین شرایطی ایجاد سیستم مُد یا غیرممکن یا بسیار دشوار است.
- اراده نهادی برای تولید معنا، نه صرفاً کنترل
سیستم مد با سانسور یا دستورالعمل ساخته نمیشود، بلکه با چارچوبگذاری، حمایت و روایتسازی شکل میگیرد.
- رسانه مستقل و تخصصی
بدون رسانهای که بتواند سلیقه بسازد و ستاره خلق کند، مد در سطح پراکنده باقی میماند.
- پذیرش ستارهسازی بهعنوان ابزار، نه تهدید
همانطور که در بخش قبل اشاره شد، ستارهسازی ارادی، بخش جداییناپذیر صنایع خلاق مدرن است. انکار آن، به حذف آن منجر نمیشود، بلکه به واردات آن میانجامد.
- تفکیک روشن مد از صنعت پوشاک در سیاستگذاری
این تفکیک، شرط لازم برای جلوگیری از فروکاستن مد به تولید است.
- تعریف نسبت مد با هویت بومی، نه در قالب بازگشت نوستالژیک، بلکه بهعنوان پروژهای مدرن
مد بومی، بازتولید لباس سنتی نیست، بلکه بازخوانی خلاق هویت در زمان حال است.
3. ایران: امکان بالقوه، انسداد نهادی
ایران، برخلاف بسیاری از کشورها، از سرمایههای فرهنگی، تاریخی و انسانی قابلتوجهی برخوردار است. مسئله ایران، کمبود الهام یا استعداد نیست، بلکه انسداد نهادی و سردرگمی سیاستی است. مد، همزمان بهعنوان تهدید فرهنگی، ابزار اقتصادی و مسئله امنیتی دیده میشود؛ و این چندپارگی، امکان شکلگیری یک استراتژی منسجم را از بین برده است.
با این حال، همانطور که در بخشهای بعدی نشان داده خواهد شد، امکانپذیری سیستم مد بومی در ایران، بهشرط بازتعریف نقش نهادها و پذیرش منطق میدان مد، همچنان وجود دارد. این امکان، نه ساده است و نه سریع؛ اما غیرممکن هم نیست.
بخش چهارم: مد و قدرت نرم
چگونه کشورها از مد برای بازنمایی، مشروعیت و نفوذ استفاده میکنند؟
درک مد بهعنوان «قدرت نرم» مستلزم عبور از نگاه تقلیلگرایانهای است که مد را به سلیقه، مصرف یا سبک زندگی فردی فرو میکاهد یا تصور می کند با فشار فیزیکی یا اعمال محدودیت های عینی امکان ساماندهی آنرا دارد. مد، در مقیاس ملی و بینالمللی، یکی از مؤثرترین ابزارهای بازنمایی است؛ ابزاری که بدون اجبار، بدون خطابه سیاسی و اغلب بدون آنکه بهعنوان «قدرت» دیده شود، معنا، هویت و تصویر کشورها را در ذهن مخاطبان جهانی تثبیت میکند. درست به همین دلیل است که مد، برای سیستمهای مسلط، حوزهای استراتژیک است و برای بسیاری از کشورها، فرصتی از دسترفته.
۱. قدرت نرم چیست و چرا مُد در قلب آن قرار دارد؟
مفهوم قدرت نرم، آنگونه که جوزف نای تعریف میکند، به توانایی جذب و اقناع اشاره دارد، نه اجبار. در قدرت نرم، کشورها از طریق فرهنگ، ارزشها، سبک زندگی و روایتهای جذاب، دیگران را با خود همراه میکنند. مد، بهعنوان یکی از مرئیترین و روزمرهترین اشکال فرهنگ، جایگاهی منحصربهفرد در این میان دارد.
برخلاف دیپلماسی رسمی یا رسانههای خبری، مد مستقیماً با بدن، تصویر و زندگی روزمره مخاطب سروکار دارد. لباس، نمایش، کمپین و چهرههای مد، پیام خود را نه در قالب بیانیه، بلکه در قالب زیباییشناسی منتقل میکنند. این انتقال، بهدلیل غیرمستقیم بودن، اغلب مؤثرتر و ماندگارتر است.
سیستم مد جهانی، از این قابلیت بهخوبی آگاه است. پاریس، میلان، لندن و نیویورک، تنها مراکز اقتصادی یا هنری نیستند؛ آنها ماشینهای تولید تصویر و برند ملی هستند. هر فصل مد، هر نمایش و هر روایت رسانهای، به بازتولید این تصویر کمک میکند: تصویر خلاقیت، پیشرو بودن، آزادی یا حتی «طبیعی بودن» سلطه فرهنگی.
۲. مد بهمثابه زبان جهانیِ غیررسمی
یکی از دلایل قدرت مد، ماهیت زبانی آن است. مد، زبانی است که ترجمه نمیخواهد؛ بدنها آن را میپوشند و تصاویر آن را منتقل میکنند. در جهانی که مرزهای زبانی و سیاسی همچنان پابرجاست، مد یکی از معدود حوزههایی است که میتواند پیام را بیواسطه و فراملی منتقل کند.
این ویژگی، مد را به ابزاری ایدهآل برای بازنمایی کشورها تبدیل میکند. زمانی که یک طراح، برند یا حتی یک چهره مد، بهعنوان «نماینده» یک کشور درک میشود، آن کشور بدون حضور رسمی، در ذهن مخاطب حضور دارد. نکته کلیدی این است که این حضور، اگر از دل سیستم بومی برنیامده باشد، اغلب توسط دیگران تعریف میشود.
در مورد ایران، خلأ سیستم مد بومی موجب شده که تصویر پوشش، بدن و هویت ایرانی، یا غایب باشد یا از طریق لنزهای خارجی بازنمایی شود؛ لنزهایی که لزوماً همسو با واقعیتهای پیچیده و چندلایه جامعه ایران نیستند.
۳. چگونه سیستم مد جهانی قدرت نرم را انحصاری میکند؟
سیستم بینالمللی مد، تنها تولیدکننده لباس یا زیبایی نیست؛ بلکه توزیعکننده مشروعیت فرهنگی است. این سیستم تعیین میکند چه چیزی «پیشرو»، چه چیزی «قابلقبول» و چه چیزی «حاشیهای» است. حتی زمانی که فرهنگهای غیرغربی وارد صحنه میشوند، اغلب در چارچوبهایی که از پیش تعیین شدهاند.
این همان نقطهای است که نقد استعمارگرایانه سیستم مد معنا پیدا میکند. استعمار مدرن، الزاماً با حذف دیگری عمل نمیکند، بلکه با ادغام کنترلشده آن پیش میرود. عناصر بومی، قومی یا سنتی پذیرفته میشوند، به شرط آنکه در روایت مسلط حل شوند و تهدیدی برای مرکز ایجاد نکنند.
برای کشورهایی که فاقد سیستم مد مستقل هستند، مشارکت در این فضا اغلب بهمعنای مصرف قدرت نرم دیگران است، نه تولید آن. آنها دیده میشوند، اما دیدهشدنشان در خدمت تقویت روایت مرکزی است.
۴. ستارههای مد بهعنوان حاملان قدرت نرم
در بخشهای پیشین به ستارهسازی اشاره شد؛ اما در اینجا باید به نقش آن در قدرت نرم پرداخت. ستارههای مد – طراحان، مدلها، اینفلوئنسرها و حتی سردبیران – حاملان غیررسمی تصویر کشورها هستند. آنها، آگاهانه یا ناآگاهانه، ارزشها، سبک زندگی و نگاه زیباییشناسانه یک سیستم را نمایندگی میکنند.
کشورهایی که ستارههای خود را نمیسازند، ناچار ستارههای دیگران را مصرف میکنند. این مصرف، صرفاً فرهنگی نیست؛ بلکه سیاسی و نمادین است. زمانی که جوانان یک کشور، الگوهای زیبایی، موفقیت و خلاقیت خود را از بیرون میگیرند، قدرت تخیل بومی تضعیف میشود.
در ایران، حساسیت نسبت به چهرهسازی و ستارهسازی، اغلب از زاویه کنترل فرهنگی دیده شده است. اما نتیجه عملی این رویکرد، نه حذف ستاره، بلکه انتقال مرجعیت ستارهسازی به خارج از مرزها و یا کسب مشروعیت ستارههای داخلی از جریانهای بین المللی بوده است؛ انتقالی که هزینههای فرهنگی آن، در بلندمدت، بسیار بالاست.
۵. چرا مد برای سیاستگذاران مهم است (حتی اگر نخواهند)؟
یکی از تناقضهای رایج در سیاستگذاری فرهنگی این است که مد، همزمان «کماهمیت» و «خطرناک» تلقی میشود. از یک سو، بهعنوان موضوعی سطحی یا لوکس نادیده گرفته میشود؛ و از سوی دیگر، بهعنوان تهدیدی فرهنگی، تحت کنترل شدید قرار میگیرد. این دوگانه، مانع از شکلگیری سیاستی فعال و هوشمندانه میشود.
واقعیت این است که مد، چه مورد توجه قرار گیرد و چه نادیده گرفته شود، کار خود را میکند. اگر سیستم بومی وجود نداشته باشد، سیستم جهانی جای آن را پر میکند، به همین راحتی. اگر روایت داخلی ساخته نشود، روایت خارجی غالب میشود، به همین راحتی. از این منظر، مد نه انتخاب سیاستگذار، بلکه واقعیتی است که باید با آن مواجه شد.
جنگیدن با مُد شبیه مبارزه با مولکولهای اکسیژن در هوایی است که نفس میکشیم.
۶. ایران و قدرت نرم از دسترفته در حوزه مُد
ایران، بهلحاظ تاریخی و فرهنگی، ظرفیت بالایی برای تولید روایتهای متمایز در حوزه مد دارد. اما فقدان سیستم مُد بومی موجب شده که این ظرفیت، یا بالفعل نشود یا بهشکل پراکنده و غیرنهادی بروز پیدا کند. حضور فردی طراحان یا هنرمندان ایرانی در صحنههای بینالمللی، بدون پشتوانه داخلی، نتوانسته به قدرت نرم پایدار تبدیل شود.
مسئله اصلی، نبود استعداد یا خلاقیت نیست، بلکه نبود چارچوب نهادی برای تبدیل خلاقیت به بازنمایی ملی است. تا زمانی که مد، صرفاً بهعنوان مسئلهای حاشیهای یا امنیتی دیده شود، این خلأ باقی خواهد ماند.
۷. نتیجهگیری موقت: بدون سیستم مد، قدرت نرم ناقص است
آنچه این بخش نشان میدهد، این است که مد، نه حاشیه فرهنگ، بلکه یکی از میدانهای اصلی قدرت نرم در جهان معاصر است. کشورهایی که این میدان را نادیده میگیرند، نه بیطرف میمانند و نه مصون؛ بلکه زمین بازی را به دیگران واگذار میکنند.
در بخش بعدی، بهصورت دقیقتر وارد این پرسش میشویم که پیشنیازهای نهادی، رسانهای و سیاستی برای ساخت یک سیستم مد بومی چیست و چه موانعی، بهویژه در ایران، باید بهصورت آگاهانه برطرف شوند.
بخش پنجم: پیشنیازهای ساخت سیستم مد بومی
مقدمه: واقعگرایی راهبردی
یکی از خطاهای رایج در تحلیل سیاستی مد، تقلیل مسئله به «منابع مالی» یا «ظرفیت صنعتی» است. این تصور که با تزریق سرمایه، ساخت کارخانه، یا ایجاد شهرکهای تولیدی میتوان بهطور خودکار به یک سیستم مد بومی دست یافت، نهتنها سادهانگارانه است، بلکه در بسیاری از تجربههای جهانی بهطور عملی رد شده. مد، پیش از آنکه یک صنعت باشد، یک سیستم معنا، روایت و مشروعیت فرهنگی است؛ و بدون این لایهها، پول و کارخانه صرفاً به تولید کالا منجر میشوند، نه تولید مُد.
تجربه برخی کشورهای عربی نمونهای روشن از این ناکامی است. در این کشورها، طی دو دهه گذشته سرمایهگذاریهای بسیار سنگینی در حوزههای مد، لوکس، فشنشوها، موزهها و برندینگ انجام شده است. با این حال، آنچه شکل نگرفته، یک سیستم مد بومی پایدار است. دلیل اصلی این شکست را باید نه در کمبود منابع، بلکه در فقدان بستر هویتی، اجتماعی و روایی جستوجو کرد. مد در این فضاها اغلب بهصورت وارداتی، نمایشی و وابسته به اعتبار خارجی باقی مانده و نتوانسته از دل تجربه زیسته، تاریخ اجتماعی یا تخیل جمعی جامعه خود معنا تولید کند. نتیجه آن است که مصرف وجود دارد، نمایش وجود دارد، اما سیستم وجود ندارد.
در نقطه مقابل، همانطور که پیشتر نیز اشاره کوتاهی شد ژاپن نمونهای کلاسیک از کشوری است که بدون تکیه افراطی بر سرمایهگذاری نمایشی، توانسته یک سیستم مد بومی معتبر و جهانی بسازد. نقطه قوت ژاپن نه صرفاً در مهارت فنی یا نظم صنعتی، بلکه در استقلال روایی آن است. مد ژاپن از دهههای پایانی قرن بیستم با خلق یک زبان بصری خاص، نسبت متفاوتی با بدن، فرم، زمان و سنت برقرار کرد. این زبان نه تقلید از غرب بود و نه بازتولید فولکلور؛ بلکه بازترجمهای مدرن از تجربه تاریخی و زیباشناختی ژاپن بود. همین استقلال روایی امکان داد که مد ژاپن نهفقط دیده شود، بلکه بهعنوان یک مرجع فکری و زیباییشناختی پذیرفته شود.
در میانه این دو قطب، کشورهایی قرار دارند که از نظر صنعتی بسیار قدرتمندند، اما در سطح مد جریانساز جایگاهی ندارند. ترکیه، بنگلادش، مکزیک، الجزایر و چین از بزرگترین بازیگران صنعت پوشاک جهاناند و نقش کلیدی در زنجیره تأمین جهانی ایفا میکنند. با این حال، قدرت تولیدی آنها بهندرت به قدرت نمادین در مد تبدیل شده است. دلیل این شکاف آن است که صنعت پوشاک لزوماً معادل سیستم مد نیست. این کشورها عمدتاً در منطق سفارش، برونسپاری و پاسخ به تقاضای دیگران عمل میکنند، نه در منطق تولید معنا، روایت و جهتدهی به سلیقه. در غیاب رسانههای مستقل مد، نهادهای منتقد، فضاهای آزمایش و مشروعیت فرهنگی داخلی، صنعت قوی نیز به مد بومی منجر نمیشود.
جمعبندی این بخش به یک نتیجه راهبردی میرسد: سیستم مد بومی پیششرط دارد، نه تضمین مالی. سرمایه میتواند فرآیند را تسریع کند، اما نمیتواند جایگزین زیرساختهای اجتماعی، فرهنگی و نهادی شود. کشورهایی میتوانند سیستم مد بومی داشته باشند که علاوه بر پیشینه واقعی فرهنگی(بویژه در حوزه سبک پوشش، نساجی، رودوزی و مناسک استفاده از لباس) قادر باشند میان تجربه زیسته جامعه، زبان بصری مستقل، نهادهای پشتیبان و افق بلندمدت فرهنگی پیوند برقرار کنند. در غیر این صورت، حتی بزرگترین سرمایهگذاریها نیز صرفاً به مصرف، نمایش یا تولید انبوه بدون هویت منجر خواهند شد.
آنچه قبل از «طراح»، «برند» و «رویداد» باید وجود داشته باشد
بحث درباره ساخت سیستم مد بومی، بدون پرداختن به پیشنیازهای آن، بهسرعت به دام شعار، آرزو یا کپیبرداری سطحی میافتد. تجربه جهانی نشان میدهد کشورهایی که بدون آمادهسازی میدان، سراغ خروجیهای نهایی رفتهاند-از فشنویک گرفته تا برند ملی-نهتنها موفق نشدهاند، بلکه در بسیاری موارد، وابستگی خود به سیستم مسلط را عمیقتر کردهاند.
سیستم مد، برخلاف تصور رایج، از «پایین» (طراح) شروع نمیشود، بلکه از بالا و میانه شکل میگیرد: از نهاد، روایت، رسانه و سازوکار مشروعیتبخشی. بدون این لایهها، استعدادها یا مستهلک میشوند یا جذب میدانهای بیرونی.
۱. پیشنیاز نخست: اجماع مفهومی درباره «مد»
اولین و بنیادیترین پیشنیاز، چیزی است که اغلب نادیده گرفته میشود:
اجماع مفهومی میان سیاستگذاران، نخبگان فرهنگی و فعالان حرفهای درباره اینکه «مد چیست و چه نیست».
در بسیاری از کشورها-و بهویژه ایران-مد بهصورت همزمان:
- تهدید فرهنگی،
- ابزار اقتصادی،
- مسئله اخلاقی،
- و پدیدهای لوکس و کم اهمیت
تعریف میشود.
این چندپارگی، هرگونه سیاستگذاری منسجم را ناممکن میکند. سیستم مد نمیتواند در فضایی شکل بگیرد که هنوز معلوم نیست آیا قرار است مدیریت شود، مهار شود، استفاده شود یا حذف شود.
اجماع مفهومی به این معنا نیست که همه موافق باشند، بلکه یعنی:
- مد بهعنوان میدان تولید معنا به رسمیت شناخته شود.
- تمایز آن با «پوشاک»، «لباس سنتی» و «مصرفگرایی» روشن شود.
- نقش آن در قدرت نرم، تصویر و برند ملی و اقتصاد خلاق فهم شود.
بدون این اجماع، هر اقدامی مقطعی و ناپایدار خواهد بود.
۲. پیشنیاز دوم: نهاد سیاستگذارِ «ممکنساز»، نه «کنترلگر»
سیستم مد، نه در خلأ شکل میگیرد و نه در فضای کاملاً رها. اما نقش دولت و نهادهای عمومی در این میدان، تنظیمگری فرهنگی است، نه مهندسی سلیقه. تجربه تاریخی نشان میدهد:
- دولتهایی که تلاش کردهاند «زیباییشناسی رسمی» تعریف کنند، شکست خوردهاند.
- دولتهایی که صرفاً عقب نشستهاند نیز میدان را به سیستمهای خارجی واگذار کردهاند.
نقش درست نهاد سیاستگذار، ایجاد چارچوب امکان است:
- تعریف قواعد شفاف،
- تضمین حداقلی آزادی خلاقه،
- حمایت از نهادهای میانی (رسانه، نمایشگاه، آرشیو، آموزش غیررسمی)،
- و پرهیز از مداخله مستقیم در خروجیهای زیباییشناختی.
در ایران، یکی از گرههای اصلی، ابهام نهادی است: مشخص نیست چه نهادی متولی مد است، با چه اختیاراتی و با چه هدفی. این ابهام، هزینه فعالیت را بالا و ریسک را دائمی میکند.
۳. پیشنیاز سوم: رسانه تخصصی بهمثابه ستون فقرات سیستم
هیچ سیستم مدی، بدون رسانه تخصصی قدرتمند شکل نگرفته است. نه پاریس، نه ژاپن، نه حتی سیستم نوپای کره جنوبی. رسانه مد، صرفاً پوششدهنده رویداد نیست؛ بلکه:
- سلیقه میسازد،
- طراح را «قابلدیدن» میکند،
- گفتمان تولید میکند،
- و میدان را ساختار میدهد.
در غیاب رسانه تخصصی:
- طراح دیده نمیشود یا صرفاً در شبکههای اجتماعی مصرف میشود.
- نقد حرفهای شکل نمیگیرد.
- تاریخ مد بومی نوشته نمیشود.
- و حافظه جمعی مد، از بین میرود.
در ایران، آنچه وجود دارد یا:
- رسانه عمومیِ غیرتخصصی است،
- یا صفحات فردی بدون قدرت نهادی.
- یا گزارشگران جریان بین المللی مُد
سیستم مد، به رسانهای نیاز دارد که:
- مستقل باشد،
- زبان حرفهای داشته باشد،
- و از منطق ستارهسازی نترسد.
۴. پیشنیاز چهارم: پذیرش ستارهسازی بهعنوان سازوکار، نه انحراف
یکی از حساسترین و درعینحال ضروریترین پیشنیازها، پذیرش آگاهانه ستارهسازی است. ستاره، محصول «انحراف» نیست؛ محصول سیستم است. بوردیو بهروشنی نشان میدهد که میدانهای هنری، بدون چهرههای مرجع، نمیتوانند کار کنند. ستاره:
- نقطه تمرکز معناست،
- حامل روایت است،
- و واسطه میان میدان حرفهای و افکار عمومی.
کشورهایی که ستاره نمیسازند، ستاره وارد میکنند. و این واردات، دقیقاً همان نقطهای است که قدرت نرم از دست میرود. در ایران، ستارهسازی اغلب با «سلبریتیزدگی» خلط میشود، در حالی که این دو یکی نیستند. ستاره مد، لزوماً چهره زرد نیست؛ بلکه مرجع زیباییشناختی است.
۵. پیشنیاز پنجم: نهادهای میانی (Mid-level Institutions)
سیستم مد، نه فقط از دولت و بازار، بلکه از نهادهای میانی زنده است:
- انجمنهای حرفهای،
- فضاهای نمایش مستقل،
- آرشیوها،
- پلتفرمهای نقد،
- و رویدادهای کوچک اما مستمر.
این نهادها:
- ریسک را توزیع میکنند،
- امکان تجربه را فراهم میکنند،
- و فاصله میان استعداد و بازار را پر میکنند.
یکی از مشکلات ساختاری ایران، ضعف یا ناپایداری همین لایه میانی است. بدون آن، هر پروژه یا دولتی میشود یا فردی؛ و هر دو، ناپایدارند.
۶. پیشنیاز ششم: بازتعریف «هویت» بهعنوان پروژهای معاصر
مد بومی، بازگشت به لباس سنتی نیست و دقیقاً اینجاست که بسیاری از پروژهها شکست میخورند. هویت در مد، بازخوانی خلاق گذشته در اکنون است، نه بازسازی نوستالژیک آن. ژاپن موفق شد، چون گذشته را بهصورت مفهومی، نه تزئینی، وارد مد کرد. در ایران نیز، ظرفیت فرهنگی عظیم است، اما تا زمانی که:
- هویت به «الگوهای مجاز» تقلیل یابد،
- یا صرفاً بهعنوان تزئین استفاده شود،
مد بومی شکل نخواهد گرفت.
بخش ششم: پیشنیازهای شکلگیری سیستم مد بومی
6-1-چکلیست سیاستی–فرهنگی
اگر مد را نه بهعنوان محصول، بلکه بهمثابه یک سیستم خلاقِ نهادمند درک کنیم، آنگاه شکلگیری سیستم مد بومی نه به تصمیمهای مقطعی، بلکه به مجموعهای از پیششرطهای درهمتنیده فرهنگی، اجتماعی، نهادی و اقتصادی وابسته است. این بخش، مهمترین این پیشنیازها را در قالب یک چکلیست سیاستی–فرهنگی صورتبندی میکند.
۱. تحرک اجتماعی (Social Mobility)
سیستم مد بومی بدون امکان جابهجایی واقعی طبقاتی و حرفهای شکل نمیگیرد. طراح، استایلیست، عکاس یا مدل باید بتواند صرفاً بر پایه استعداد، مهارت و خلاقیت دیده شود و ارتقا یابد، نه بر اساس پیشینه خانوادگی، روابط بسته یا سرمایه اولیه. تحرک اجتماعی، شرط تولد چهرههای جدید و شکستن چرخه بازتولید سلیقههای محدود است. در غیاب آن، مد به یک باشگاه بسته تبدیل میشود، نه یک میدان خلاق زنده.
۲. رسانه (Media Ecology)
مُد بدون رسانه نه شکل می گیرد و نه وجود ندارد. نه صرفاً بهمعنای تبلیغات، بلکه بهعنوان اکوسیستمی از روایت، نقد، آرشیو و گفتوگو. رسانههای مد باید بتوانند سلیقه بسازند، اختلاف نظر تولید کنند، شکست را ثبت کنند و موفقیت را مشروعیت ببخشند. نبود رسانههای مستقل و حرفهای مد، سیستم را به مصرفکننده روایتهای خارجی یا به بازتولید کلیشههای داخلی تقلیل میدهد.
۳. بدن و هنجار (Body & Norms)
هر سیستم مد، ناگزیر بر یک تصور اجتماعی از «بدن مشروع» استوار است. اگر بدن بهصورت ایدئولوژیک، یکدست یا کنترلشده تعریف شود، امکان آزمایش، تنوع و نوآوری از بین میرود. مد بومی تنها زمانی شکل میگیرد که بدن بهعنوان یک میدان فرهنگی باز، متکثر و قابل تفسیر پذیرفته شود، نه صرفاً موضوعی برای انضباط یا پنهانسازی.
۴. زنجیره ارزش انسانی (Human Value Chain)
سیستم مد صرفاً زنجیره تولید کالا نیست؛ زنجیرهای از کار انسانی خلاق است. از ایدهپردازی و طراحی تا روایتسازی، استایلینگ، تصویرسازی، نوشتن و اجرا. بهرسمیت شناختن حقوق، دستمزد، مالکیت فکری و شأن حرفهای این کنشگران، شرط پایداری سیستم است. بدون این بهرسمیتشناسی، استعدادها یا مهاجرت میکنند یا فرسوده میشوند.
۵. سلیقه عمومی (Public Taste)
سلیقه عمومی ساخته میشود، نه کشف. آموزش، رسانه، تجربه زیسته شهری و مواجهه مداوم با کیفیت، همگی در شکلدهی آن نقش دارند. سیاست فرهنگی اگر صرفاً به «هدایت دستوری» سلیقه اکتفا کند، نتیجه معکوس میگیرد. سیستم مد بومی نیازمند فرایندی تدریجی برای ارتقای ذائقه عمومی و ایجاد توان تشخیص و انتخاب است.
۶. اصالت فرهنگی (غیرقابل خرید)
اصالت فرهنگی نه با بودجه قابل واردات است و نه با کمپین قابل شبیهسازی. این اصالت از نسبت زنده میان تاریخ، زندگی روزمره، حافظه جمعی و تخیل معاصر میآید. هر تلاشی برای «خریدن» اصالت، معمولاً به بازنمایی سطحی یا فولکلوریزهکردن فرهنگ منجر میشود، نه تولید مد معاصر.
۷. کانسپت محوری و روایت (Core Concept & Narrative)
سیستم مد بومی بدون یک یا چند روایت مرکزی که بتواند خود را توضیح دهد، دیده نمیشود. این روایت در سطح کلکسیون میتواند حول بدن، شهر، تاریخ، جنسیت، اقلیم یا تجربه اجتماعی خاص شکل بگیرد اما در سطح سیستم این مهم است که اجزاء روی انتشار ایده یک فضای فرهنگی توافق داشته باشند، به طور مثال با فرض شکل گیری سیستم مد ایرانی، اجزاء می بایست روی ابعاد مشخصی از ایده ایرانی به عنوان مانیفستی از طراحی توافق داشته باشند. آنچه مهم است، توان روایتپذیری و تداوم مفهومی است.
مُدی که نتواند درباره خود حرف بزند، نمیتواند جهانی شود.
۸. مراوده بینالمللی (International Exchange)
بومیبودن بهمعنای انزوا نیست. سیستم مد بومی تنها در گفتوگو با جهان معنا پیدا میکند: از طریق حضور در فستیوالها، هفتههای مد، اقامتهای هنری، همکاریهای فرامرزی و رسانههای بینالمللی. این مراوده نه تقلید است و نه تسلیم، بلکه میدان آزمون و اعتبارسنجی است.
۹. امنیت سرمایه (Capital Security)
سرمایه در مد صبور، پرریسک و بلندمدت است. بدون امنیت حقوقی، ثبات مقررات، و پیشبینیپذیری سیاستها، هیچ سرمایهگذاری حاضر به ورود پایدار به این حوزه نمیشود. نااطمینانی مزمن، سیستم مد را به فعالیتهای کوتاهمدت و نمایشی محدود میکند.
۱۰. نقش حاکمیت (Role of Governance)
نقش حاکمیت در سیستم مد بومی نه تولید مد است و نه سلیقهسازی مستقیم، بلکه تنظیمگری هوشمندانه است: تضمین حقوق، ایجاد فضاهای آزمایش، حمایت از زیرساختها، تسهیل ارتباطات و پرهیز از مداخله سلیقهای. هر جا دولت جای سیستم را بگیرد، سیستم شکل نمیگیرد.
11. جمعبندی
سیستم مد بومی نتیجه یک «تصمیم» نیست، بلکه حاصل همزمانشدن این پیششرطها در یک بازه تاریخی مشخص است. نبود هر یک از این مؤلفهها میتواند کل سیستم را مختل کند، حتی اگر سایر اجزا فراهم باشند. این چکلیست، نه نسخهای ساده، بلکه ابزاری برای واقعبینی سیاستی و پرهیز از توهم توسعه سریع در حوزه مد است.
6-2- راهنمای گامبهگام ایجاد سیستم مد بومی
صورتبندی سیاستی–میدانی یک پروژه تمدنی
این بخش نقطه گذار مقاله از تحلیل ساختاری به طراحی عملی است. در اینجا، مد نه بهعنوان یک حوزه فرهنگی مجزا، بلکه بهمثابه سیستمی نهادمند برای تولید معنا، هویت و قدرت نرم در نظر گرفته میشود. راهنمای ارائهشده، بر اساس تجربه تطبیقی نظامهای موفق و شکستخورده، و با تأکید بر شرایط کشورهای غیرمرکزی(کشورهایی که جزو جریان اصلی مُد نیستند از جمله ایران)، تنظیم شده است. فرض بنیادین این بخش آن است که سیستم مد بومی نه با انباشت پروژهها، بلکه با توالی درست تصمیمها ساخته میشود. هرگونه جابهجایی این توالی، حتی با نیت خیر، به بازتولید وابستگی یا انسداد میانجامد.
۱. اصل نخست: تقدم تعریف مسئله بر اقدام اجرایی
نقطه آغاز هر سیستم مد بومی، تعریف رسمی و نهادمند مد بهعنوان یک مسئله سیاست عمومی است. تا زمانی که مد در سطح سیاستگذاری، بهمثابه میدان تولید معنا و ابزار بازنمایی ملی به رسمیت شناخته نشود، هر اقدام اجرایی ناگزیر یا موقتی خواهد بود یا دچار تناقض درونی. در این چارچوب:
- سیاستگذار، مسئول تثبیت جایگاه مد در اسناد بالادستی فرهنگی، اقتصادی و دیپلماسی عمومی است؛
- فعال حرفهای، مسئول تولید گفتمان تخصصی و جلوگیری از تقلیل مد به مصرفگرایی یا اخلاقگرایی سطحی است.
این همراستایی، شرط اولیه خروج مد از وضعیت تعلیق مفهومی است.
۲. اصل دوم: شفافیت نهادی و تفکیک نقشها
سیستم مد، به یک نهاد مرجع مشخص نیاز دارد؛ نهادی که نه تولیدکننده است و نه کنترلگر زیباییشناسی، بلکه تنظیمگر، هماهنگکننده و امکانساز است. ابهام نهادی، بیش از هر عامل دیگری، به فرسایش میدان مد میانجامد. تجربه ایران و بسیاری از کشورهای مشابه نشان میدهد که:
- تداخل نقشها،
- چندگانگی مراکز تصمیمگیری،
- و فقدان مرجع پاسخگو
مستقیماً به افزایش ریسک فعالیت حرفهای و خروج استعدادها منجر میشود. در این گام، نقش فعالان حرفهای، نه لابی برای منافع کوتاهمدت، بلکه مطالبه شفافیت ساختاری و ثبات قواعد بازی است.
۳. اصل سوم: رسانه تخصصی بهعنوان زیرساخت میدان
هیچ سیستم مدی بدون رسانه تخصصی پایدار شکل نگرفته است. رسانه مد، نه ابزار اطلاعرسانی، بلکه سازوکار تولید واقعیت مد است. این رسانه است که:
- اولویتها را تعیین میکند،
- طراح را به «کنشگر میدان» تبدیل میکند،
- و حافظه تاریخی مد بومی را میسازد.
در این چارچوب:
- سیاستگذار باید از شکلگیری رسانه تخصصی مستقل حمایت غیرمستقیم کند، بدون تبدیل آن به ابزار تبلیغاتی؛
- فعال حرفهای باید رسانه را نه تهدید، بلکه شرط حرفهایشدن میدان بپذیرد.
فقدان رسانه تخصصی، بهمعنای واگذاری روایت مد بومی به رسانههای خارجی یا شبکههای غیرحرفهای است.
۴. اصل چهارم: ستارهسازی بهمثابه منطق اجتنابناپذیر میدان
ستارهسازی، نه یک انحراف فرهنگی، بلکه سازوکار تمرکز معنا در میدانهای خلاق است. انکار آن، بهطور مستقیم به انتقال مرجعیت به خارج از سیستم بومی منجر میشود. در این گام:
- سیاستگذار باید ستارهسازی را مدیریتپذیر بداند، نه حذفپذیر؛
- فعال حرفهای باید میان «مرجعیت زیباییشناختی» و «سلبریتیزدگی مصرفی» تمایز قائل شود.
ستاره مد، حامل روایت ملی است؛ و هر سیستمی که این حامل را تولید نکند، ناگزیر مصرفکننده روایت دیگران خواهد بود.
۵. اصل پنجم: نهادهای میانی و منطق پایداری
سیستم مد، بدون نهادهای میانی، به پروژههای کوتاهمدت و فردمحور تقلیل مییابد. انجمنهای حرفهای، فضاهای نمایش کوچک، آرشیوها و پلتفرمهای نقد، لایه تثبیتکننده میدان هستند. در این سطح:
- سیاستگذار باید از تکثر نهادهای میانی حمایت کند، نه تمرکز آنها؛
- فعال حرفهای باید منطق همکاری، استمرار و کار جمعی را جایگزین انتظار «جهش بزرگ» کند.
پایداری سیستم، نه از رویدادهای پرزرقوبرق، بلکه از تداوم کنشهای کوچک اما نهادمند حاصل میشود.
۶. اصل ششم: هویت بهمثابه پروژهای معاصر
مد بومی، نه بازتولید نوستالژی است و نه تقلید از مرکز. هویت در مد، پروژهای زنده و معاصر است که باید:
- گذشته را بازخوانی کند،
- اما در اکنون ریشه بدواند،
- و رو به آینده روایت بسازد.
در این چارچوب، نقش سیاستگذار، ایجاد فضای امن برای تجربه هویتهای متکثر است؛ و نقش فعال حرفهای، پرهیز از تقلیل هویت به تزئین یا کلیشه.
جمعبندی نهایی بخش ششم
بخش ششم نشان میدهد که ساخت سیستم مد بومی، پروژهای تمدنی، میانمدت و نهادمند است. این پروژه:
- با استعداد آغاز نمیشود، بلکه با میدان آغاز میشود؛
- با دستور ساخته نمیشود، بلکه با توالی تصمیمها تثبیت میشود؛
- و بدون پذیرش منطق قدرت، رسانه و ستارهسازی، ناقص خواهد ماند.
بخش هفتم: مد بومی بهمثابه انتخاب تمدنی
از سیاست فرهنگی واکنشی تا کنش تمدنی آگاهانه
۱. مد؛ از پدیده فرهنگی تا شاخص انتخاب تمدنی
در جمعبندی نهایی این مقاله، ضروری است بار دیگر به پرسش بنیادینی بازگردیم که در مقدمه طرح شد اما اکنون، پس از طی شش بخش تحلیلی و عملی، میتوان به آن پاسخی روشنتر و عمیقتر داد:
مد چیست و چرا نسبت آن با «انتخاب تمدنی» اهمیت دارد؟
مد، آنگونه که در این مقاله تبیین شد، نه سلیقه فردی است، نه صرفاً صنعت پوشاک، و نه حتی یک حوزه فرهنگی در کنار سایر حوزهها. مد، در معنای سیستمی خود، یکی از پیشرفتهترین و پیچیدهترین ابزارهای تمدن مدرن برای سازماندهی معنا، تمایز، هویت و میل اجتماعی است. به همین دلیل، هیچ تمدنی در عصر جدید، بدون موضعگیری آگاهانه نسبت به مد، امکان تثبیت روایت خود را در سطح جهانی نداشته است.
انتخاب مد بومی، در این معنا، نه بازگشت رمانتیک به گذشته است و نه واکنش تدافعی به مد جهانی؛ بلکه تصمیمی فعال درباره چگونگی حضور در جهان معاصر است. تمدنهایی که این تصمیم را به تعویق انداختهاند، عملاً اجازه دادهاند دیگران، بهجای آنها، بدن، زیبایی، میل و حتی افق آرزوهای شهروندانشان را تعریف کنند.
۲. توهم بیطرفی؛ چرا «نداشتن موضع» خود یک موضع است؟
یکی از خطرناکترین توهمها در سیاستگذاری فرهنگی، تصور «بیطرفی» است. در حوزه مد، این توهم بهصورت گزارههایی از این دست ظاهر میشود:
- «مد مسئلهای حاشیهای است»
- «بازار خودش تنظیم میکند»
- «مد جهانی خنثی است و ایدئولوژی ندارد»
این مقاله نشان داد که چنین ادعاهایی نهتنها نادرست، بلکه خود بخشی از ایدئولوژی سیستم مسلط مد جهانی هستند. سیستم مد جهانی، بهویژه در نسخه متأخر نئولیبرال آن، دقیقاً از طریق طبیعیسازی سلیقه مرکز و حذف امکانهای بدیل عمل میکند. در این چارچوب، نداشتن سیستم مد بومی، بهمعنای خروج از سیستم جهانی نیست؛ بلکه بهمعنای حضور در آن بهعنوان مصرفکننده معنا، نه تولیدکننده آن است. این همان نقطهای است که مد، از مسئله فرهنگی، به مسئلهای تمدنی تبدیل میشود:
یا یک تمدن، در تولید نشانهها و زیباییشناسی مشارکت میکند، یا صرفاً آنها را میپذیرد.
۳. تمرکزگرایی مد جهانی و منطق استعمار نمادین
در طول مقاله نشان داده شد که سیستم مد جهانی، علیرغم ظاهر متکثر و لیبرالش، ساختاری عمیقاً تمرکزگرا دارد. چند شهر محدود (پاریس، میلان، لندن، نیویورک) نهتنها روندها، بلکه معیار مشروعیت، ارزشگذاری و حتی زبان نقد مد را تعیین میکنند. این تمرکزگرایی، شکل جدیدی از استعمار است؛ نه استعمار سرزمین، بلکه استعمار معنا و تخیل. در چنین نظمی:
- طراحان پیرامونی باید توسط جریان اصلی «تأیید» شوند تا مشروعیت بیابند،
- زیباییهای محلی باید «ترجمه» شوند وگرنه به عنوان صنایع دستی به حساب می آیند،
- و هویتها باید به قالبهای قابل مصرف مرکز درآیند.
مد بومی، در این بستر، نه پروژهای ضدجهانی یا ضد فشن، بلکه پاسخی به استعمار نمادین است. این پاسخ، تنها زمانی معتبر است که از سطح تزئینات فولکلوریک فراتر رود و به سطح سیستم برسد؛ یعنی رسانه، نهاد، ستاره، روایت و بازار خود را بسازد.





۴. ایران؛ امکان تمدنی و انسداد نهادی
ایران، بهعنوان مطالعه موردی ضمنی این مقاله، وضعیتی پارادوکسیکال دارد. از یکسو:
- تنوع فرهنگی، تاریخی و زیباییشناختی گسترده،
- حافظه تمدنی عمیق،
- و سرمایه نمادین غنی در بدن، پوشش و آیینها.
و از سوی دیگر:
- فقدان تعریف رسمی مد،
- تداخل نهادی مزمن،
- نگاه امنیتی یا اخلاقی تقلیلگرایانه،
- توهم معادل بودن مُد با دشمن فرهنگی ایدئولوژی غالب،
- و غیبت رسانه تخصصی پایدار.
این شکاف میان «امکان تمدنی» و «انسداد نهادی»، توضیح میدهد که چرا ایران، با وجود استعداد فراوان، نتوانسته است سیستم مد بومی خود را تثبیت کند. نکته کلیدی این است که این ناکامی، نه ذاتی است و نه اجتنابناپذیر؛ بلکه نتیجه انتخابهای نادرست یا انتخابنکردن است.
۵. مد بومی؛ نه بازگشت، نه تقلید، بلکه بازآفرینی
یکی از سوءتفاهمهای رایج درباره مد بومی، تقلیل آن به بازتولید گذشته یا احیای نمادهای سنتی است. این مقاله بهصراحت نشان داد که:
- بازگشت صرف به گذشته، مد نمیسازد؛
- تقلید صرف از مرکز، بومیسازی نیست.
مد بومی، پروژهای بازآفرینانه است؛ یعنی:
- گذشته را میخواند، نه تکرار میکند،
- اکنون را درک میکند، نه انکار،
- و آینده را طراحی میکند، نه پیشبینی.
در این معنا، مد بومی، شکلی از تفکر انتقادی است که از طریق بدن و پوشش، به جهان پاسخ میدهد. این پاسخ، اگر سیستممند شود، به بخشی از قدرت نرم تمدن بدل خواهد شد.
۶. سیاستگذار و فعال حرفهای؛ دو کنشگر یک پروژه تمدنی
یکی از دستاوردهای مفهومی این مقاله، تفکیک دقیق اما مکمل نقشهاست. مد بومی، نه با دولتمحوری افراطی ساخته میشود و نه با رهاسازی کامل میدان.
- سیاستگذار:
وظیفهاش تعریف، تنظیمگری، امکانسازی و حمایت غیرمستقیم است. سیاستگذار باید بداند که مد، با دستور تولید نمیشود، اما بدون سیاست نیز شکل نمیگیرد.
- فعال حرفهای:
وظیفهاش تولید معنا، گفتمان، تجربه و مطالبهگری آگاهانه است. فعال حرفهای، اگر صرفاً منتظر سیاستگذار بماند، میدان را واگذار کرده است.
مد بومی، فقط زمانی ممکن میشود که این دو، خود را بخشی از یک پروژه تمدنی مشترک بدانند، نه دو جبهه متخاصم.
۷. مد و آینده؛ چرا این تصمیم قابل تعویق نیست؟
در جهان معاصر، رقابت تمدنی، بیش از آنکه بر سر سلاح یا حتی اقتصاد باشد، بر سر تصویر، روایت و میل است. نسلهای جدید، جهان را از طریق تصویر میشناسند و خود را از طریق بدن و پوشش تعریف میکنند. در چنین شرایطی، نپرداختن به مد، بهمعنای:
- واگذاری تخیل جمعی،
- خروج از رقابت قدرت نرم،
- و تضعیف روایت ملی در سطح جهانی است.
مد بومی، انتخابی است که میپرسد:
«میخواهیم چگونه دیده شویم؟
میخواهیم بدنهای ما، حامل چه روایتی باشند؟
و میخواهیم سهم ما در آینده زیباییشناسی جهان چه باشد؟»
۸. جمعبندی نهایی: مد بومی بهمثابه کنش آگاهانه تمدنی
در پایان، میتوان گفت که مد بومی، نه پروژهای لوکس، نه دغدغهای حاشیهای، و نه امری صرفاً فرهنگی است. مد بومی، کنشی آگاهانه در سطح تمدنی است؛ کنشی که تعیین میکند یک جامعه:
- تولیدکننده معنا باشد یا مصرفکننده آن،
- روایتگر خود باشد یا روایتشونده توسط دیگران.
این مقاله نشان داد که:
- سیستم مد جهانی، خنثی نیست؛
- مد، ابزار قدرت نرم است؛
- و مد بومی، بدون سیستم، به شعار تقلیل مییابد.
انتخاب مد بومی، در نهایت، انتخاب این است که در جهان معاصر، چگونه «بودن» خود را معنا کنیم. این انتخاب، دشوار، پرهزینه و زمانبر است؛ اما تنها انتخابی است که امکان حضور فعال و خلاق در آینده را فراهم میکند.
| بخش | عنوان بخش | پرسش یا مسئلهی محوری | استدلال کلیدی | آنچه خواننده درک میکند | دستاورد مفهومی |
| مقدمه | مد بهمثابه سیستم، قدرت و انتخاب تمدنی | چرا مد یک مسئله سطحی نیست؟ | مد یک سیستم قدرت، معنا و بازنمایی است | مد فراتر از پوشاک و سلیقه است | تغییر زاویه دید از «مد = ظاهر» به «مد = سیستم» |
| بخش ۱ | تفکیک مد از صنعت پوشاک | چرا صنعت پوشاک سیستم مد نمیسازد؟ | تولید ≠ معنا ≠ مرجعیت | چرا کشورهایی با تولید قوی، مد ندارند | تفکیک زیرساخت صنعتی از زیرساخت فرهنگی |
| بخش ۲-۱ | شکلگیری تاریخی سیستم مد | سیستم مد چگونه ساخته شد؟ | مد با حمایت نهادی و انحصار مشروعیت شکل گرفت | مد نتیجه برنامهریزی تاریخی است، نه تصادف | فهم «ساختگی اما پایدار» بودن سیستم مد |
| بخش ۲-۲ | رسانه و ستارهسازی | چه کسی مد را واقعی میکند؟ | رسانه و ستارهسازی سازنده واقعیت مد هستند | مد بدون رسانه وجود خارجی ندارد | درک نقش رسانه بهعنوان زیرساخت قدرت |
| بخش ۳ | امکانپذیری سیستم مد بومی | آیا مد بومی ممکن است؟ | بله، اما نه با تقلید یا صنعت | چرا برخی کشورها شکست خوردند و ژاپن موفق شد | رد توهم «نشدنی بودن» |
| بخش ۴ | مد و قدرت نرم | مد چه نسبتی با قدرت دارد؟ | مد ابزار اقناع، میل و تصویر است | چرا مد در سیاست جهانی مهم است | اتصال مد به دیپلماسی فرهنگی |
| بخش ۵ | پیشنیازهای سیستم مد بومی | قبل از اقدام چه باید داشت؟ | اجماع مفهومی، نهاد متولی، رسانه | چرا اقدامات پراکنده شکست میخورند | فهم تقدم زیرساخت مفهومی بر پروژه |
| بخش ۶ | راهنمای گامبهگام (سیاستی–میدانی) | دقیقاً از کجا و چگونه شروع کنیم؟ | سیستم با توالی درست ساخته میشود | نقش دقیق سیاستگذار و فعال حرفهای | نقشه راه عملی و قابل اجرا |
| بخش ۷ | مد بومی بهمثابه انتخاب تمدنی | چرا این یک انتخاب تمدنی است؟ | مد تعیین میکند «چگونه دیده شویم» | مد = تصمیم درباره آینده هویتی | تثبیت موضع تمدنی مقاله |
یادداشت پایانی: از چارچوب نظری تا راهبری عملی
آنچه در این مقاله ارائه شد، مجموعهای از اصول، پیششرطها و منطقهای سیستمی برای درک و شکلدهی به مد بومی است؛ نه یک نسخه اجرایی ساده و نه دستورالعملی قابل کپیبرداری. هدف این متن، ترسیم «شرایط امکان» است: اینکه چه زمانی، چرا و تحت چه ساختارهایی میتوان انتظار داشت یک سیستم مد مستقل و پایدار شکل بگیرد.
با این حال، تجربه جهانی نشان میدهد که دانستن سرفصلها، بهتنهایی برای ساختن سیستم کافی نیست. فاصله میان تحلیل و تحقق، فاصلهای است که تنها با راهبری آگاهانه، تجربه بینرشتهای و فهم عمیق از نسبت خلاقیت، معنا، مشروعیت و ساختار پر میشود. پیادهسازی سیستم مد بومی، چه در سطح یک کشور و چه در سطح شبکهای از طراحان مستقل درون یک سیستم موجود، نیازمند تصمیمگیریهای ظریف، تنظیمگری تدریجی و مدیریت تعارض میان آزادی خلاق و محدودیتهای نهادی است.
این دقیقاً همان حوزهای است که تخصص نگارنده این مقاله در آن شکل گرفته است: کار در تقاطع مد، صنایع خلاق، سیاست فرهنگی و طراحی سیستمها. این تجربه میتواند هم به کشورهایی که در پی ایجاد یا بازتعریف سیستم مد بومی خود هستند کمک کند، و هم به طراحان و کنشگران مستقلی که در دل سیستمهای موجود، بهدنبال ساختن منطق مستقل، روایت معتبر و مسیر پایدار برای کار خلاق خود هستند. به بیان دیگر، این مقاله نقشه کلی زمین را نشان میدهد؛اما عبور از این زمین، بدون راهبری که مسیرها، بنبستها و نقاط حساس آن را بشناسد، معمولاً به اتلاف منابع یا بازتولید همان الگوهای شکستخورده منجر میشود.
|
نویسنده: شریف رضویشریف رضوی هستم، کارآفرین، مدیر و پژوهشگر فشن و صنایع خلاق در ایران. مدیر اجرایی شورای مُد ایران ، دبیر هفته مُد تهران و مدیر و موسس مرکز نوآوری مُدارا. در صورت تمایل به آشنایی بیشتر می توانید علاوه بر صفحه اصلی سایت به آدرس شبکه های اجتماعی من در لینکدین و اینستاگرام مراجعه کنید. بازنشر و استفاده از این مطلب با ذکر منبع و نام نویسنده مجاز است. |



